تبليغاتX
شوالیه های سرخ


ما چند نفر

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

چطوریییییییییییییییییییییییییییییین

خوفیییییییییییییییییییین؟

وااااااااااااااااای خدا چقدر دلم واستون تنگیده بود (واسه کی میگی )

بخدا این روزا انقدر درس داشتم حتی فرصت سر خاروندنم نداشتم

ولی حالا دیگه تعطیلیدم و دارم واسه خودم حال می کنم

همیشه حسرت تهرونی ها رو می خوردم که هر روز خدا تعطیلن

می گفتم ما گرمسیریای بیچاره چیکار کنیم که برف نمیاد

ولی امروز تعطیلییییییییییییییییم

باقی امتحانامونم از دو بهمن شروع میشه

ولی اونا اصلا مهم نیس فقط امروز مهمه که ما تعطیلییییییییییییییییییم

اخه من امروز امتحان شیمی داشتم

دبیر شیمی ما هم که معرف حضور همه هست ایشالله تعالی(تو پست های قبل در موردش گفتم)، هیچی حالیش نیست به جون داداش

منم می ترسیدم از اینکه یه دبیر دیگه سوالا رو بده و سخت باشه

هر چند شیمی زیاد سخت نیست ولی باور کنین اگه شما هم شیوه ی تدریس این دبیر ما رو ببینین

می فهمین من چی میگم (افتضاحههههههههه)

البته قبلش ماه محرمو به همتون تسلیت میگم

از همتون التماس دعا دارم بچه ها

خوب اگه اینو بخونین می دونیین چرا انقدر خوشحالم که امتحانمون لغو شده :

دیروز ساعت نه و نیم که امتحانمونو دادیم تقریبا تا ساعتای 11 با هم بودیمو و کلی حرفیدیمو حالشو بردیم بعد یاسی با ماشین مژده رفت.

زهره هم با سرویس رفت فاطمه هم که ماشینشون تعمیر گاه بود (اخه شب پیش که با مامان و باباش خونه ی ما بودن ماشینو بیرون پارک کرده بودن که یه نامردی زده بود شیشه ها ی ماشینو خورد و خاکشیر کرده بود و هر چی توماشین بود برده بود)خوب فاطمه هم قرار شد با من بیاد اما من هر چی منتظر موندم بابام نیومد هر چی هم به گوشیش زنگیدیم جواب نداد

ما هم تصمیم گرفتیم پیاده بریم فاصله ی خونه تا مدرسه خیلی زیاد بود اما وقتی با هم بودیم سختیشو احساس نمی کردیم و کلی بهمون خوش گذشت فاطمه هم چون خونشون خیلی دور بود اومد خونه ی ما (البته نمیدونم قبلا گفتم یا نه ولی فاطمه هم دوستمه هم دختر عموم)

فاطمه که اومد خونمون می دونستم اون روز و دیگه عمرا بتونم بخونم چون اینقدر از عشق و احساسات حرف می زنه تا همونی هم که یادته از یادت میره(اه چندش)

اخه فاطی جون عاشقــــــــــــــه ،هر وقت میاد خونه ی ما یا انقدر با من حرف میزنه که نمیذاره درس بخونم ،یا زنگ میزنه به هومن جونش و انقدر می حرفه که پول تلفن از دویست سیصد هزار هم میزنه بالاتر

بعد از اینکه ناهار خوردیم (ناهار پلو بود یا به عبارتی آش چون منو فاطمه درست کرده بودیم اخه ما اشپزی بلد نیستیم بین ما چند نفر فقط زهره یه خورده بلده )البته من نیمرو و کم رو و تمام رو و پرو و همه ی اینا رو بلدم درس کنم (بابا اشپز)

خلاصه اون روز فاطی تا عصر نذاشت هیچی بخونم خوشبختانه اون یکی عموم با بر و بچس اومدن خونمون

و فاطمه هم با آجی  های من سر گرم صحبت با اونا بودن منم از فرصت استفاده کردم و تا فاطی نبود تا جایی که می تونستم خوندم

شب تا ساعتای دو سه با فاطی بیدار بودیمو حرفیدیم و این شب بیداری الکیمون با عث شد تا نماز صبح هر دومون قضا بشه

ساعت هفت صبح فاطمه زنگ زد به داداشش که بیاد دنبالش فاطی که تلفنو قطع کرد زهره زنگ زد گوشی رو فاطی برداشت زهره گفت ااااا فکر کنم اشتباه گرفتم اخه می خواستم به مهشاد بزنگم فاطمه هم بعد از اینکه یه کم گذاشتش سر کار بهش گفت که درست  زنگیده زهره گفت مامان و بابام رفتن بندر خونه ی خالم اینا الانم من تنهام همتون بیاین اینجا تا با هم بخونیم

من که میدونستم اگه باهم باشیم یه کلمه هم نمی خونیم قبول نکردم و در عرض چند ثانیه نفهمیدم فاطی چه جوری مخمو زد که

قبول کردم برم

بعد از حدودا نیم ساعت دیدم خونه ی زهره اینام

جمعشون جمع بود مژده و یاسمنم بودن

همونطور که فکر می کردم هیچی نمی خوندن و صدای اهنگو تا می تونستن زیاد کرده بودن فاطی نرسیده شروع کرد رقصیدن

من گفتم مثلا محرمه هااااااااا این کارا چیه اهنگ شاد نذارین لفطا، یاسی گفت اشکال نداره هنوز امام حسین نرسیده کربلا ...

گفتم چه دلیل قانع کننده ای بعد قرار شد آهنگو عوض کنن زهره از تو کمد باباش یه نوار اورد از قیافش معلوم بود چه جوریه

یه کم که خوند فهمیدیم شجریانه

گفتم نه بابا دیگه امام حسین خودشم تا این حد راضی نیست بعد هنوز یاسی داشت دنبال یه نوار می گشت که فاطی سیدی رو خاموش کرد و گفت ااااااااا مثلا اومدیم بخونیماااااا

همه با تعجب گفتن اوووووووووووووووووووه نه بابااااااااااا فاطی رووووووووووووو

اخه از فاطی بعید بود همچین حرفی بزنه چون خودش اخر پر حرفیه بعد خودشم خندید  حدودا یک ساعت خوندیم

بعد دیگه شلوغ بازی هامون شروع شد انقدر خونه ی زهره اینا رو ریختیم به هم که مطمئنم صد بار به خودش لعنت فرستاده که ما رو دعوت کرده

زهره هم به شدت حســـــــــــــااااس فقط کافی بود یه ذره پاکن بریزه رو زمین فوری جارو می کرد

اما بعد ازاینکه ما اومدیم خونشون افتضاح شد

یخچالشون هم کاملا خالی کردیم انقدر که به نوبت دقیقه ای یه بار می رفتیم wc فاطی هم که ترسووووووووووووو هر دفعه باید یکی همراش می رفت منم که می خواستم بترسونمش یه چادر انداختم رو سرمو یه شکل وحشتناکی خودمو درس کردم که دیگه خودمم داشتم می ترسیدم و پشت در وایسادم تا بیاد

ولی انگار اونم می دونست که من می خوام بترسونمش تا اومد بیرون هر دومون با هم گفتیم پخخخخخخخ و هر دو تامون ترسیدیم فاطی که نزدیک بود سکته کنه دوید رفت پیش بچه ها منم تو چادر گیر کردمو خوردم زمین داشتم از ترس می مردم هر چی هم جیغ کشیدم بچه ها به جای اینکه بیان کمکم قاه قاه می خندیدن اخه خیلی جالب بود من از خودم می ترسیدم باورم شده بود که شبحم

هر کار می کردم نمی تونستم از وسط این چادر بیام بیرون اخه خیلی به هم پیچیده بود نزدیک بود خفه بشم که بچه ها بعد از اینکه کلی خندیدن اومدنو منو نجات دادن منم بعد از اینکه جان دوباره یافتم گفتم باشه تلافی می کنم ...

برای ناهار قرار شد ماکارونی درس کنیم یعنی ما که نه زهره قرار شد درس کنه ما که ...

مژده گفت نه بابا زهره از صبح خیلی زحمت کشیده ناهار با من

ما می فهمیدیم مژده هیچی از اشپزی حالیش نیست اما دلشو نشکوندیم گفتیم باشه ما هم کمکت می کنیم یه نانوایی هم جلوی خونه ی زهره اینا بود که زهره رفت از اونجا نون بگیره ما هم می خواستیم تا زهره میاد ناهار آماده باشه یه دستور پخت مختصری از زهره گرفتیمو شروع کردیم درس کردن یه کم اب گذاشتیم جوش بیاد بعد از دو سه دقیقه ماکارونی ها رو گذاشتیم تو قابلمه مژده هم از ترس اینکه غذاش نسوزه همش اونا رو هم می زد تقریبا کمی تا قسمتی اش شده بودن

یاسی گفت چی میریزن توش زرد میشن فاطی گفت خنگ معلومه دیگه زرد چوبه

مژده گفت نه بابا رب گوجه می ریزن

خلاصه هر کسی یه نظری میداد منم که هیچی بلد نبودم اصلا نظر ندادم

مژده تو کابینت ها گشت و به خیال خودش زرد چوبه ها رو پیدا کرد و ریخت تو غذا

اما بعد که زهره اومد یه پس گردنی ابدار به مژده زدو گفت احمق تو فرق زرد چوبه با دارچینو نمی فهمی کلی به مژده خندیدیمو اصلا به روی خودمون نیاوردیم که ما هم فرقشونو نفهمیدیم مژده که خودش بیشتر از همه می خندید گفت دیوونه ها من می فهمیدم اینا دارچینه

می خواستم یه غذای جدید اختراع کنم

از اینکه تو ماکارونی ها می خواستیم زرد چوبه بریزیم زهره کلی بهمون خندید و می گفت تو ماکارونی که زرد چوبه نمی ریزن خنگا

اما مژده بازم کوتاه نیومد گفت بذارین من درس کنم اگه خوش مزه نشد من اسممو عوض می کنم

بعد ازاینکه غذا اماده شد مژده سفره رو پهن کرد غذا رو هم اورد و گفت دیـــــــــرین دیــــــــــرین آش آماده است قیافشونو که دیدیم سرمون گیج رفت

از بس که مزخرف بودن اما انگار یه چیزیشون کم  بود

بعد از کلی فکر کردن فهمیدیم سویا ندارررررررررن

زهره با حالت تاسف انگیزی به مژده خیره شده بود مژده که خودش داشت میمرد از خنده گفت چیه چرا اینجوری نیگام می کنی زهره گفت :

خری گم کرده ام با بار کاشی ، نگاهت میکنم شاید توباشی

خوب معلومه دیگهههههههه ، دارم فکر می کنم اسمتو چی بذارم

یهو ما هم یادمون اومد که قرار بوده اسم مژی رو عوض کنیم اگه غذاش بد شد

گفتیم حالا اسمتو چی بذاریم مژی همونطور که میخندید گفت : شاسغول میرزا چطوره؟

همه تائید و تحسینش کردیم و اسم جدیدشو بهش تبریکیدیم  ، واقعا برازنده اش بود

مژی هم که کم آوردن تو کارش نیست مدام تعظیم میکرد و میگفت من متعلق به

همه ی شما هستم

بعد پولامونو گذاشتیم رو همو رفتیم مغازه و هر چی می تونستیم از انواع خوراکی ها خریدیم چندتا کنسرو هم واسه ناهار خریدیم

البته وقتی منو یاسی از مغازه برگشتیم دیدم زهره و فاطی و مژی دارن یه غذای به ظاهر خوشمزه می خورن

گفتم اینا چیه غذای بهشتیه

زهره گفت نه همسایمون واسمون اورده

یاسی گفت ایوووووول چه همسایه ی باحالی حتما پسرم داره

زهره گفت اره مگه چیه

یاسی گفت خوب همونه دیگه وگرنه ...

زهره گفت خنگول همسایمون دختر عموی مامانمم هست واسه اینه که...

یاسی گفت اوووووووووه دیگه بدتر پس معلومه تو رو می خوان جواب ندی هاااااااا بگو من می خوام پله های ترقیو یکی یکی طی بکشم

خلاصه ناهارو خوردیمو تا می تونستیم خوراکی ها رو هم زدیم تو رگ

فاطی و مژی هم که همش می رفتن تو بالکن و مثل لیلی و مجنون شعر عاشقونه می خوندن

بعد از چند دقیقه فاطی هم زنگ زد به هومنو خواهرش که بیان اونجا و حرفاشونو با هم بزنن اخه هومن اول بهمن میره دانشگاه و فاطی می خواست از بابت اون مطمئن بشه که نره دیگه بر نگرده و هیچ وقت هم عاشق نشه(ولی به قول خود هومن متاسفانه تو دانشگاهشون دختر نیست وفاطی از این بابت خیالش راحت بود) به نظر من که عشقشون واقعا بچه گونه است هر چی هم به فاطی گفتیم زیر بار نرفت و گفت دوسش دارم ولی هومن خیلی بچه است اینا رو از طرز حرف زدنش میشه فهمید اما حالا این دو تا بچه ان خواهر هومن که 25 سالشه از این دو تا بچه تر ه و همش کمکشون میکنه به هم برسن اخه نه اینکه خودش توعشقش شکست خورده نمی خواد اینا هم مثل خودش بشن اما من اگه جای اون بودم داداشمو نصیحت می کردم  که دیگه از این غلطا نکنه یا شایدم میزدمش

اما این خانوم که کودک درونشون فعال شده داره اونا رو دستی دستی میندازه تو چاه

خلاصه این یارو هومن با ابجیش (هانیه) اومدن و فاطی هم رفت سوار ماشینشون شد و به ما هم گفت زود بر می گرده بعد از حدودا پنج دقیقه صدای ماشینشون اومد و بعد هم صدای در خونه اما فاطی نیومد داخل و فقط هانیه رو فرستاد بیاد تو خونه و خودش رفت و گفت زود بر می گردم انگاری این دختره رو مزاحم دونستن که فرستادنش تو خونه داشتیم می مردیم از خنده اما اصلا به روی خودمون

نمی اوردیم که هانیه ضایع بشه تعارفش کردیم اونم اومد داخل البته بدون تارف هم  صابخونه شده بود و اصلا احساس غریبی نمیکرد زهره که دید خونه خیلی کثیفه گفت ببخشید خونه مجردیه دیگه ... هانی  با خنده گفت ببین چه جوری منو انداختن بیرون من گفتم آخیییییییی ولی تو دلم گفتم حقته ایوووول خوب کردن دستشونم درد نکنه...

بعد از چند دقیقه از خونه ی فاطمه اینا زنگ زدن گفتن گوشی رو بده فاطمه ،زهره  گوشی رو برداشته بود و داشت ضایع می کرد که من بهش گفتم بگو رفته یه جای حساسی زهره هم گفت رفته wc ،خواهر فاطی(دخترعموم )هم گفت وقتی اومد بگو به من بزنگه گفتیم باشه به همین خیال باش حالا هانیه همش دعا می کرد و صلوات می فرستاد تا اونا زودتر برگردن به ما هم می گفت دعا کنین

دوباره بعد از چند دقیقه از خونه ی عموم اینا زنگیدن و گفتن فاطی اومد ؟زهره گفت هر چی منتظر شد شما زنگ نزدین داره نماز

می خونه بعد از نماز میگم خودش بهتون زنگ بزنه اونم گفت باشه بگو منتظرشم

حدودا سه ،چهار دقیقه بعد فاطی خانومو اقا هومن تشریف اوردن هانیه هم زحمتو کم کرد و تشریف برد بعد فاطی اول زنگ زد خونشونو گفت که شب همینجا می مونه

بعد از اونم نشستو همه ی حرفاشونو بدون سانسور واسمون تعریفید البته حرفاشون زیاد مهم نبود عشقولانه نحرفیده بودن فقط در مورد زندگی آیندشون بود هر حرفی که فاطی میزد بچه ها یه تیکه ای می نداختن و خلاصه حسابی حال فاطی رو گرفتیم که فاطی گفت الهییییی همتون عاشق بشین اونم از نوع نافرمش و درد منو بکشین تا اون موقع منو درک کنین

من گفتم عمراااااااااااا من یکی عاشق بشو نیستم این حرفو که زدم همشون داد و بیدادشون شروع شد و گفتن شرط می بندیم که تو اول از همه عروس میشی

( ولی عمرااااااااا)

گفتم اگه اینجوری باشه پس شما هیچ وقت عروس نمیشین اخه من قصد دارم هفتاد هشتاد سالگی ازدواج کنم اونم شااااایــــــــــد !!!!!!!

هومن یه دفتر خاطرات به فاطی داده بود و داخلش شعرای خوشمل نوشته بود واسش

اما خداییش خطش نسبت به خط خرچنگ قورباغه ی بقیه ی پسرا بهتر بود

خلاصه ساعت 9 شد و ما هنوز هیچی نخونده بودیم البته تو خونه یه ذره خونده بودم اما کافی نبود با هم نشستیم این فیلم شهریارم دیدیم

و بعدهم جاتون خالی یه فیلم چینی باحالم دیدیم که خیلی چسبید البته همزمان که منو زهره و یاسی داشتیم فیلم چینی نگاه می کردیم

مژی و فاطی داشتن تو یه اتاق دیگه فیلم هندی می دیدن

ولی خداییش من اصلا از فیلم هندی خوشم نمیاد چون اخرش تابلوئه چی میشه

همیشه دو نفر همدیگرو دوس دارن اما یه موانعی سر راهشون هست که نمی تونن با هم باشن بعد مثلا پسره میمره و در حالی که همه فکر می کنن نقش اول مرده اخر فیلم یهویی زنده میشه و میاد و دختره رو نجات میده و بعد میرن با هم می رقصن و ...یا مثلا میمیره و بعد از عشق دختره زنده میشه

خلاصه همشون تکرارین واسه همین حوصله دیدنشونو ندارم

ولی کلا آکشی کومارو دوس دارم

ماشالله خونه ی زهره اینا هم پر از فیلمه اخه زری عاشق سینماست اگه یه روز دیدین بازیگر شده زیاد تعجب نکنین من که جای شما بودم از همین حالا می یومدم ازش امضا می گرفتم

فیلم که تموم شد یه کم از برنامه ی ورزش دو وحرفای مزخرف کفاشیان رو هم گوش کردیم و دیدیم هنوز خوابمون نمیاد واسه همین زهره رفت تخمه اورد اما مسابقه ی فوتبالی هم نبود که باهاش تخمه بخوریم واسه همین خودمون  یه توپ والیبال که مال زهره بود اوردیم شروع کردیم تو خونه فوتبال بازی کردن زری هم گزاراش می کرد اونم از نوع فردوسی پوریش اخه نه اینکه زهره هم تقلید صداش توپه خیلی باحال گزارش می کرد مثلا تو بازی من کاکا بودم

فاطی هم که هم دروازه بان بود هم داور دم به ثانیه هم یکی رو اخراج می کرد و دوباره می بخشیدشون

بعد از چند دقیقه بازی اینقدر گرم شده بود که واقعا فکر می کردیم تو زمین فوتبالیم با هزاران تماشاگر درس مثل پرسپولیس

مژی که بیشتر از همه تحت تا ثیر قرار گرفته بود انچنان تکلی تو پای اینجانب رفت که یک لحظه حس کردم شمایل مبارک جناب ازرائیل رو دیدم

اما بعد با سیلی کمی تا قسمتی محکم یاسی فهمیدم نه هنوز هستم

اما دستم نا فرم درد گرفته بود خلاصه واسه همین دیگه بازی نکردیم و بازیکنا رو از تو زمین کشیدیدم بیرون اخه مهره ی اصلی تیم مصدوم شده بود دیگه بازی کردن بی فایده بود

ساعتای یک شب رفتیم خوابیدیم اما فاطی هنوز تو بالکن بیرونو نیگا می کرد و به عشقش می فکرید ما هم مجبور شدیم به زور دست و پاشو بگیریم و بذاریمش زیر پتو لامپ رو هم خاموش کردیم تا دیگه جرئت نکنه بلند شه اخه خیلی ترسوئه حدودا یه نیم ساعتی با هم حرفیدیم تا خوابمون برد ساعتای سه شب بود که فاطمه منو بیدار کرد و خواست که همراش برم wcاما من که اصلا حال نداشتم پا شم خودمو زدم به خواب بقیه ی بچه ها هم بیدارنشدن اما فاطی با این همه ترسوئیش مثل اینکه خیلی بهش فشار وارد شده بود که تنهایی پا شد و رفت ...

منم با اینکه داشتم از خواب می مردم یادم افتاد قضیه ی صبح رو تلافی کنمو برم فاطمه رو بترسونم البته یه لحظه منصرف شدم چون ترسیدم واقعا سکته کنه اخه وقتی تو روز روشن انقدر می ترسه

معلومه الان دیگه چیکار می کنه

اما انگاری روح خبیثم بیدار شده بود و نمی ذاشت بخوابم

تصمیم گرفتم نقشه ی پلیدموعملی کنم و رفتم پشت در wcوایسادم تا بیاد فکر کنم یه دوسه سال اونجا وایسادم اما از فاطی خبری نشد دیگه داشتم خسته میشدم و می خواستم برم بخوابم یه ذره دلم براش می سوخت چون اون اصلا انتظار همچین صحنه ای رو نداشت

ولی دیگه کار از کار گذشته بود فاطی اومد بیرونو منم مثل جن پریدم جلوشو گفتم پخخخخخخخ

فاطی از ترس منو هل دادو چند تا جیغ بلند کشیدو بر گشت تو  wc و در و بست دست من محکم خورد به دیوار همون دستی که مژی ناقصش کرده بود تو بازی فوتبال

از صدای جیغ فاطی بچه ها همه بیدار شدن دویدن سمت wcهمه جا تاریک بود منو نمیدیدن منم از ترس اینکه نزنن منو نکشن گفتم منم بابا نترسین مهشادم بخدا زری لامپو روشن کردو اول رفتن فاطی رو که هنوز داشت می لرزید از اون تو کشیدن بیرون

فاطی خیلی عصبانی بود اگه دستم درد نگرفته بود حتما یه کتک مفصل ازش می خوردم

مژی به من می گفت ایوووول خوشم میاد خوش قولی اخرش کار خودتو کردی مارمولک ؟؟؟!!!

منم انقدر دستم درد می کرد که حتی نمیتونستم جوابشونو بدم دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که دستم شکسته یاسی می گفت واااااای مهشاد تو داری میمیری دیدی بی مهشاد شدیم

مثلا اینجوری به من روحیه می دادن

ولی قرار شد صبح زود منو ببرن بیمارستان تقریبا ساعت 4 صبح بود دیگه خوابمون نمیومد دیدم از صبح که هیچی نخوندیم حداقل الان که خوابمون نمیاد بشینیم یه خورده بخونیم خلاصه لامپا رو روشن کردیمو شروع کردیم خوندن

بعد هم نمازمونو خوندیم و صبحونه هم خوردیمو اماده شدیم برای رفتن به مدرسه من که از یه طرف دست راستم نافرم درد می کردو

نمی تونستم هیچی بنویسم نمی دونستم چه جوری امتحان بدم از یه طرف هم می خواستم زودتر برم بیمارستان

چون می ترسیدم دیر بشه و ...شما هم بی آبجی بشین وقتی رسیدیم مدرسه و بچه ها گفتن تعطیله انچنان جیغی کشیدیم که همه ی مردم حواسشون به ما بود کلی ضایع بازی در اوردیم اخه خیلی خوشحال بودیم باورمون نمیشد به همین راحتی امتحان لغو بشه بعضی ها که خونده بودن ناراحت بودن ولی ما که هیچی بارمون نبود حسابی خوشحال شدیم اونقدر که درد دستمم یادم رفت بعد مژی که

ماشین مامانشو کش رفته بود یاسی و زهره رو رسوند خونشون و بعد هم با هم رفتیم بیمارستانو دستمو گچ گرفتم و...

الانم دیگه هیشکی جرئت نداره به من چیزی بگه چون با گچ دستم تهدیدش می کنم اخه خیلی درد داره

حسابی دارم حال می کنم چون بیشتر از قبل هم بهم می رسن اگه می دونستم انقدر حال میده هر روز فاطی رو می ترسوندم تا...

حالا گرفتین واسه چی انقدر خوشحاااااااااااااااااااااااااااالم ...

خوب حالا از این حرفا بذگریییییییییییم

قهرمانی پرسپولیس خوشملموپیشاپیش به همه ی هوادارای جیگملش می تبریکم

سپاهانم که دیگه سوسک شده و پرسپولیسم هیچ رقیبی نداره

البته من هنوزم به حکم کمیته ی انظباطی  معترضم اگه من بودم می گفتم باید 400میلیون به اون سر باز بیچاره بدن سه چهارتا از بهترین بازیکناشونم میدادم به استقلال اونم مجانی تا هم سپاهان تنبیه بشه هم یه کمکی به این بینواها بشه و کلا سپاهانو به جای اینکه ازش 5 امتیاز کم کنم از لیگ برتر مینداختمش بیرون

(ایووول جذبه رو داشتیییییی)

اما من مطمئنم که اون تماشاگر نما اصفهانی نبوده چون اگه اصفهانی بود بیخودی پولشو واسه خریدن ترقه خرج نمی کرد

حالا از شوخی گذشته من واقعا براش متاسفم که سر یه همچین موضوع کوچیکی حاضره ادم بکشه الهی چشاش بترکه بیشعور، الهی که رضا عنایتی شب بیاد به خوابش، الهی مامانش ناهار واسش خورش فسنجون درست کنه(اه اه ) الهی بشینه رو جوجه تیغی ، الهی کف بره تو چشش ، الهی مگس بره تو گوشش ، الهــــــــــــی ...

راستی راجع به داداش مصطفی گل که واسش ده تا نظردادم و گفته بود که بهش سر نمی زنم ولی داداش به جون خودم به جون عمم به جون مامانم اومدم پیشت ولی نمیدونم چرا نظرامو ندیدی اخه ...چشمم بشکنه الهی اگه نظر نداده باشم گردنم کور شه ...یه چیزی بگم باورت بشه ...اصلا اسقلالـــــــــــــــی ام اگه نظر نداده باشم

حالا باور کردیییییییییییییی اقا داداش گل...

در مورد داداش عنایت گل هم باید بگم که داداش عزیز می بینی که من سال به سال اینجا نمیام واسه همین نمی خوام بذارمت سر کار وگرنه تعریفتو از مهسا و پریسا زیاد شنیدم البته ببخشید که بعد از این همه مدت جوابتو دادم،شرمنده ام بخدا ...

خوب دیگه باید زحمتو کم کنم

دوستوووون داررررررررم

قلبتون سرررررررخ

بـــــــــــــــای تا هــــــــای

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:14 توسط عاشقان سرخ |


تا شقایق هست زندگی باید کرد...

 

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

به او بگویید دوستش دارم...

با صدایی آهسته ، آهسته تر از صدای بال پروانه ها

 

ای عاشقان دلشکسته ای که  برای یاد آوری خاطرات این دفتر را خواهید گشود نرم و آهسته بگشائیدش که در لا به لای هر برگش دلی با صد امید و آرزو به خواب رفته ...

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

21سال پیش تو یه همچین شبی بارون شدیدی می اومد آخه فرشته ها داشتن گریه می

 کردن چون یکیشون کم شده بود

اره اون فرشته ی خوشگل شقایق من بود که امشب به زمینی ها افتخار دادو با اومدنش دنیا با غم و غصه غریبه شد

 

شقایق عزیزم یک بغل گل رزو یک سبد ستاره پیشکش وجود آسمانیت

تولدت مبارک خشگلم

                             سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

قصه ی عشقمون...

مثل همیشه برای دیدن شقایق نازم که ساعت شش و نیم  صبح می رفت مدرسه آماده شدم قبل از ساعت شش و نیم رفتم سرکوچه ی مدرسشون وایسادم تا بیاد

دلم خیلی واسش تنگ شده بود انگار که سالها ندیدمش نگاهی به ساعتم کردم دیگه وقت خودمم داشت می گذشت باید می رفتم مدرسه. دلم می خواست

ثانیه ها زود بگذرن خیلی زود تا دوباره ببینمش

یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود آخه فردا جمعه بود نمی تونستم ببینمش

دیگه داشتم نا امید میشدم و می خواستم برم که دیدم مثل همیشه با اون

                                       خنده های قشنگش  داره میاد

انقدر خوشحال و ذوق زده شدم که دلم می خواست همون وسط خیابون بغلش کنم و ببوسمش بهش گفتم کجا بودی زیر پام علف سبز شد گفت ااااااا پس من همیشه نیم ساعت دیر میام تا شاید یه کمکی به محیط زیست بشه اینجوری همه جا سر سبز میشه و بعد خندید.

گفتم اولا خود گویی و خود خندی عجب مرد هنر مندی دوما نیم ساعت نه و 42 دقیقه.خلاصه کلی با هم حرف زدیمو و وقتی متوجه شدیم یه نیم ساعتی دیرمون شده بود از هم جدا شدیم و رفتیم مدرسه هامون

تو مدرسه که همش تو فکر شقایق بودم و هیچی از درسا رو نفهمیدم تو فکر این بودم که یه جوری به مامان و بابا بگم آخه می ترسیدم  اگه دیر بشه شقایقو از دست بدم ولی مطمئن بودم مامان و بابا اگه بفهمن حتما مخالفت می کنن چون به نظر اونا ما خیلی بچه بودیم من که 17 سالم بود و شقایقم 16.

شقایق 10 دقیقه زودتر از من تعطیل می کرد منم قبل از اینکه زنگ مدرسمون بخوره از رو دیوار مدرسه پریدمو رفتم سر کوچه ی شقایق اینا تا بیاد و ببینمش آخه به همین زودی دلم واسش تنگ شده بود

همونجا وایسادم منتظرش موندم تا بیاد اما داشت با دوستش می اومد و نتوستم جلوی دوستش با هاش حرف بزنم خیلی عصبانی شدم دلم می خواست دوستشو خفه کنم ...

برگشتم خونه حوصله ی هیچ کاری رونداشتم مثل هر شب ساعت 8 شب منتظر زنگ شقایق بودم اما  نزد منم قرار شده بود هیچ وقت بهش زنگ نزنم

تا ساعتای 11 شب بیدار موندم که شاید زنگ بزنه اما نزد

دلم می خواست گریه کنم اما نمی خواستم کسی ببینه واسه همین به بهانه ی دوش گرفتن رفتم حموم و تا تونستم گریه کردم

ساعتای 5/11،12بود که شقایق زنگ زد از خوشحالی نزدیک بود پس بیفتم

اینقدر که وقتی گوشی رو برداشتم دستام می لرزید باورم نمیشد بالاخره زنگ زده آخه دیگه واقعا نا امید شده بودم فکر می کردم حرف زدن با اون آرومم می کنه اما یه خبری بهم داد که بیشتر از قبل داغونم کرد گفت فردا عروسیه خالشه و داره میره بم و ممکنه چند روزی هم بمونه

گفتم میشه تو نــــــــــری...

خودشم دلش نمی خواست بره ولی مجبور بود با اینکه اون تقصیری نداشت ولی انقدر از دستش عصبانی شدم که بدون خداحافظی و وسط حرفاش گوشی رو قطع کردم

تا گوشی رو قطع کردم دوباره زنگ زد گوشی رو برنداشتم چند دقیقه گذشت دیگه زنگ نزد پشیمون شدم از اینکه گوشی رو جواب ندادم آخه تحمل دوریش برام خیلی سخت بود حتی یه روز هم نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم اینقدر آیت الکرسی خوندمو دعا کردم تا دوباره زنگ زد

گوشی رو برداشتم ولی حرف نزدم شقایق گفت اگه ناراحتی اصلا نمیرم

دیگه نتونستم ساکت بمونم زدم زیر گریه گفتم نه برو

ولی تو رو خدا بذار حداقل الان بیام ببینمت

 اول به شدت مخالفت کردآخه ساعت 12 شب بودخلاصه اینقدر اصرار کردم

که راضی شد بیاد در خونشون وایسه تا من برم اونجا ببینمش

مامان و بابا خواب بودن و منم بدون اینکه اونا متوجه بشن رفتم از خونه بیرون. خونه ی شقایق اینا زیاد دور نبود دو تا کوچه پایین تر از ما بودن

چند دقیقه در خونشون وایسادم تا بالاخره اومد انقدر دلتنگ هم بودیم که ریسک کردیمو دو ساعتی در خونشون نشستیمواز همه چی با هم حرف زدیم

تا تلافیه روزای با هم نبودنمون بشه بهم گفت جمعه  بر می گردن

 یعنی قول داد

منم یه کم آرومتر شدم چون فکر می کردم بیشتر از اینا بمونن(اخه خشگلم انقدر درسخون بود که اگه دو هفته هم اونجا می موندو مدرسه نمی رفت بهش چیزی نمی گفتن) اون شب به

سختی از هم جدا شدیم اون لحظه دلم می خواست فقط یه ثانیه ی دیگه بیشتر پیشش بمونم اما باید میرفتم ...

تا پنجم (جمعه)هر روزبا اینکه می دونستم چه روزیه تقویمو

بر می داشتم و نگاه می کردم تا شاید معجزه شده باشه و و تقویم یه روز رفته

باشه جلواما زمان خیلی دیر می گذشت فقط یه روز ازم دور بود

اما انگار یک ساله که ندیدمش ...

یه روز دیگه مونده بود فردا قرار بود بیاد برای رسیدن فردا لحظه

شماری می کردم دلم می خواست ثانیه ها زود بگذرن خیلی زود تا

دوباره ببینمش...

تقویمو نگاه کردم انتظار تموم شد 5دی بود حدودا ساعت 3 بعد از ظهر قرار

بود برسن اینجا . بر خلاف هر روز صبح خیلی زود و شادو

خوشحال بیدار شدم و آماده شدم که برم بیرون تا یه گلی هدیه ای چیزی واسش بخرم

اخه جمعه بود و همه جا تعطیل بود و باید کلی می گشتم تا یه فروشگاه پیدا می کردم که

باز باشه واسه همینم صبح زود پاشدم مامان و بابا هم  تعجب کرده بودن

که چرا یهو انقدر حالم خوب شد خیلی به خودم رسیم آخه

می خواستم  برم عشقمو ببینم مثل هر صبح بابا رادیو

رو روشن کرده بود و صداش رو تا جایی که ممکن بود زیاد کرده

از خوشحالی خنده از رو لبم محو نمیشد اما صدای رادیو

خنده را برای همیشه با من غریبه کرد ...بم ویران شد...

 سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

دلم می خواست ثانیه ها به عقب برگردن اما گذشتن خیلی زود

زودتر از آنچه تصور می کردم...

 

شقایقم گفته بودی پنجم بر می گردی ولی الان  نزدیک به پنج ساله که برنگشتی

                               اما من بازهم درانتظار فردایم که برگردی...

 

 سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

     تورا من چشم در راهم

                 گرم یاد آوری یانه

                                                            من از یادت نمی کاهم    

 

 

سهراب گفته بودی تا شقایق هست زندگی باید کرد

اما نگفتی وقتی شقایق مرد چه باید کرد...

 سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که سالهاست که با آن خو گرفته ام .

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم ؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم !

برای ورودت ای عشق .

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی ... تو به

میدانم که  می آیی پیشم ... می دانم !

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

 

دوستای گلم سلام

این همون خاطره ای بودش که تو دفتر خاطرات سعید خوندم

البته با سانسور نوشتم

     و نتونستم مثل خودش قشنگ بنویسم وهرچی یادم مونده بود گفتم

فکر می کنم الان دیگه نظر شما هم در موردش عوض شده

خیلی دلم می خواد یه جوری کمکش کنم ولی نمی دونم چه جوری

شما هم حتما واسش دعا کنین

بازم ببخشید یه مدت نیومدم اخه اصلا وقتشو نداشتم

خوب من دیگه باید برم

دوســــــــــــتـــــــــــون دارم

قلبتون سرررررررخ

بای تا هــــــای

 

پرسپولیس عاشقتم هر جای جدول         پرسپولیس دوست دارم اخر و اول

 

تهیه و تنظیم : مهشاد

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:8 توسط عاشقان سرخ |


فرار بزرگ

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

سلاااااااااام به همه دوستای گل سرخدل

قبل از هر چیز پیشاپیش برد شیرین پرسپولیس عزیزمون رو

به همه ی سرخدلای عاشق می تبریکـــــــــــــم امیدوارم که همیشه موفق  باشه و قهرمان

خوب راستــــــــــــــی خوبین یا بهترین ؟

خوش میذگره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روزگار به کامه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز می خوام یکی از خاطره های دیگمو واستون بتعریفم

می دونم بی صبرانه در انتظارید پس منتظرتون نمیذارن دوستای گلــــــــم:

چند روز پیش  موقع رفتن به مدرسه تو راه تصادف کردیم

البته یه تصادف کو چولو ما زیاد خسارت ندیدیم ولی ماشین طرف حسابی له شد

البته با این رانندگی وحشتناک بابا دیگه واسه ما این تصادفا عادی شده

بعضی وقتا انگار یاد جوونیاش می افته و انرژی می گیره و...دیگه خدا به خیر بگذرونه

پریسا(ابجیم)  هم که شیطان مجسم وتنها مشوق بابا تو سرعت هی بابا رو اغفال می کنه

وای به حالمون وقتایی که اون میشینه پشت فرمون(آخه اونم عشق سرعــــــــت)

آدم یهویی یاد ازرائیل میفته

حالا مهسا(ابجی بزرگه)  رو بگی یه چیزی بیچاره رعایت می کنه

همشم به بابا میگه یواش برو ن حرف این پری رو گوش نکن کار دستمون میدی هااااااااااا.

خوب داشتم میگفتم؛تصادف کردیمو ما هم که قرار بود بریم مدرسه حسابی دیرمون شده بود آخه قرار بود وایستن تا پلیس بیاد پریسا که همونجا یکی از دوستاشو دید و با اون رفت

موندیم منو مهشید و دختر همسایمون که هم کلاسیه مهشیده و اون روز با ما اومده بود  واااااااای نمی دونین چه حالی میده همه بابای آدمو بشناسن هر کی رد میشد میگفت سلام آقای ... و همونجا برای کمک به ما وایمیستادن

ولی اون بنده خدا تنهای تنها وایساده بود خیلی دلم براش می سوخت وقتی می دید همه طرف ماهستن هیچی نمی گفت میترسید به ضررش تموم شه

البته مقصر هم  خودش بود وگرنه بابای من اصلا اهل پارتی بازی و این حرفا نیست .

خدا رو شکر همون لحظه داییم رسید و گفت من بچه ها رو میرسونم مدرسه نگران نباشین

(ای به خشکی شانس گفتم یه روز واسه مدرسه نرفتن بهونه دارم آخه روز قبلش بازی

 پرسپولیساستقلال بود که یه کلمه هم نتونستم درس بخونم و از خدام بود که مدرسه نرم آخه دوس ندارم مثل این تنبلا وقتی ازم درس میپرسن بروبر نگاه کنم)

خلاصه هر چی به مامان گفتم بی خیال من شو امروز مدرسه نمیرم تو کتش نرفتو

منم مجبور شدم با دایی و بچه ها برم

 از همون اولی که دایی اومد و زود می خواست بره معلوم بود که خیلی شتاب داره

واسه همین وقتی ما رو دم مدرسه ی مهشید پیاده کرد منم همونجا پیاده شدم

 چون خیلی شتاب داشت روم نشد بگم منو برسون مدرسه ی خودم.

 دایی  هم بنده خدا نمی دونست مدرسه ی من جای دیگس .

خلاصه بچه ها رفتن مدرسشون منم دیدم تا بخوام برم مدرسه ی خودم زنگ اول گذشته و

 باید طبق معمول با جغد کل کل کنم.

حوصله ی تعریفیدن ماجرای تصادفو گرفتن مجوز و این حرفا رو هم  نداشتم

درسامم که اونجور که باید نخونده بودم واسه همین تصمیم گرفتم بر گردم خونه

البته پای پیاده...

حالا یادم نبود تو کدوم خیابون تصادف کرده بودیم که از اونجا نرم آخه اگه مامان منو میدید

 به هر نحوی که شده بود منو میرسوند دم مدرسم

گیری کرده بودمااااااااا  مونده بودم چپ برم یا راست

آخرش بعد از کلی تفکر و تعمق سمت راستو انتخاب کردم کلی هم به خودم خندیدم که

 چه جوری خیابونا رو قاتی کردم خوب معلومه که بابا اینا سمت چپن

خلاصه از راست رفتــــــــــــــم

همینجورغرق رویا و توهم بودم که ایول الان بچه ها دارن یا کلاغ پر میرن

 یا مثل همیشه با جغد سرو کله میزنن منم دارم اینجا واسه خودم حال می کنم

 آخیییییییییش امروز درس بی درس که یهویی چشامو باز کردمو دیدم

رســـــــــــــــــیـــــــــــــــــددددددددددددم.....................

رسیــــــدم ...  به ماشین بــــــــابــــــــــاااااااااااااااااا

واااااااااااااااای  برق ازسرم پرید آخه از شانس نحسم خیابونو اشتباهی اومده بودم

 یعنی باید از چپ می رفتم(بابا آیکیووو)

دیدم دیگه راه برگشتی نیست

وجدان مهشاد : مهشاد تو دیگه به آخر خط رسیدی تسلیم شو ...

برو اعتراف کن پیش مامانت عزیزم بگو که گول شیطونو خوردی و مدرسه نرفتی

روح خبیث مهشاد : مهشاد فلنگو ببند و بزن به چاک درسو بی خی خی(بی خیال)

 روتو برگردون و برو کسی نمی بینه فعلا که همه  حواسشون به پلیسه

تو برو من پشتتم (ای الیاس نامرد آخرش کار خودشوکرد)

خوب خلاصه عملیات با موفقیت انجام شدو با کمک الیاس نامرد از این معرکه

 نجات یافتیــــــــــــــــــــــم

همچین مثل باد ازکنار مامان گذشتم بدون اینکه ببینن (ماشالله همه هم جمع شده بودن عموم و پسر عموم و چند نفر از دوستان و همکارای مامان و بابا که من نمی شناختمشون حالا انگار چه خبره )

خلاصه راه پر پیچ و خم خونه رو بعد از متلک بارون شدن توسط آقایون دختر ندیده و عقده ای طی کردم و رسیدم خونه اما کسی تو خونه نبود که در و واسه من باز کنه

مهسا که دانشگاه بود مهشید و پریسا هم که مدرسه منم که دیدم راه دیگه ای ندارم

رفتم خونه ی همسایه بغلی فقط خانومش تو خونه بود

خدارو شکر کردم که پسرش سعید خونه نبود

 آخه هممون در موردش تصور بدی داشتیم

 خیلی اخلاق خشک و رسمی داره یا شایدم خیلی مغروره

نمی دونـــــــــــم...

من یکی که اصلا ازش خوشم نمی یومد مریم خانوم (خانوم همسایه)

 مشغول تمیز کردن اتاق سعید بود  منم دیدم بیکارم  مریم خانوم هم دس تنهاس

 رفتم تو اتاق تا کمکش کنم اما مهربونتر از این حرفاستو نذاشت کمکش کنم

همینطور در حال تماشا کردن تزیینات زیباو جذاب اتاق سعید بودم

 که چشمم به یه دفترخاطرات بزرگ و جالب افتاد

کنجکاو شدم که بازش کنم

مریم خانوم کارش تموم شده بود و تو آشپز خونه مشغول اشپزی بود

دفتر و که باز کردم  و یه کم خوندم متنای با احساسش خیلی برام جالب بود

 باورم نمیشد اینا رو سعید نوشته باشه یعنی  انقدر با احساسه و نشون نمیده

 خصوصا اینکه اولش عکس یه دختر بود واسه همین بیشتر کنجکاو شدم که بخونمش....

خلاصه خوندمو خوندمو خوندم و همراه با هر واژش  سیل اشک از چشام جاری  می شد و به کل نظرم در مورد سعید عوض شد

سعید بیچاره یه عالمه غم تو دلش بود و ما خبر نداشتیمو

 بی دلیل در موردش بد قضاوت می کردیم

خدایاااااااااا ما رو ببخــــــــــــــــــش...

آخرین خاطرشو می خوام برای شما بنویسم تا شما هم بیشتر سعیدو بشناسین

 البته نه الان تو پست بعدی

چون مفصله و هم دستای من خسته میشه هم چشای خوشگل شما

بعد ازاینکه دفترشو خوندم برای اینکه مریم خانوم متوجه چشای متورمم نشه

 سریع دفترو بستمو گذاشتم سر جاش از همونجا گفتم مریم خانوم من دیگه میرم خونه

  بامن کاری ندارید اونم که مشغوله کاراش بود گفت حالا کجا میری مهشاد جون

 بمون با هم ناهار می خوریم منم تشکر کردم و رفتم

وقتی رسیدم  خونه همینجوری در زدم تا شاید کسی تو خونه باشه

 ولی اصلا امیدی نداشتم همینجورتو فکر بودم که در کمال نا باوری یهو در باز شد

 وقتی رفتم تو دیدم مهسا خونه است گفتم کی اومدی خونه

 گفت من که امروز اصلا کلاس نداشتم یهویی اینجوری شدم

پیش خودم گفتم انگار قسمت بود برم خونه ی همسایه و اون دفتر و بخونماااااااا...

هر چی خونده بودم واسه مهسا هم تعریف کردم و اونم که احساساتــــــــی !!!

تا می تونست گریه کرد خیلی ناراحت شد

 آخه مثل اینکه دیروز سعید تو دانشگاه به مهسا سلام کرده بود و

 مهسا هم خیلی خشک و رسمی  حال و احوال کرده و گذشته

واسه همین الان خیلی عذاب وجدان گرفته بود

(سعید امسال دانشگاه قبول شد اونم رشته ی پزشکی)

خوب خلاصه امروز قسمت این بود که من مدرسه نرمو

 یه جوری بشه که مجبور شم برم خونه ی همسایه و اون اتفاقات بیفته

 تا چشامون بیشتر باز شه و بی خودی قضاوت نکنیم

اون روز هممون سعیدو بیشتر شناختیم و کاملا نظرمون در موردش عوض شد

 فکر کنم اولین باریه که الیاس در عمرش یه کار درست انجام داد ...

داستان سعیدم بمونه واسه پست بعد حتما بیاین بخونین هاااااااااا

خوش باشین و اینم یادتون نررره که:

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرپرسپولیس همیشه سرور استقلالهسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

دوستون دارم

قلبتون سرررررخ

بــــــــــــــای تا هــــــــای

  سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

تهیه و تنظیم :مهشاد

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:48 توسط عاشقان سرخ |


پرسپولیس قهرمان

حاشیه 

 

اه اه  اینم تیمه؟؟؟؟!!!! با شمام آبکیاااااا ... خجالتم خوب چیزیه

بابا جمش کنین انقدر بد بازی کردین که کمال همنشینی تون در بازیکنای خوب ما هم اثر کرد و متاسفانه جای شش تا گل یه دونه بهتون زدیم

نمی دونم شایدم پرسپولیسی ها دلشون به حالتون سوخت آخه ما به با مرامی معروفیم (بچه هااااا متشکریم...بچه هـــا متشکریم )

نخواستیم واسه هزارمین بار ببازین ما هم وجدان داریم داداش

خدا رو شکر پرسپولیس صدر هست و حتی با باخت هم چیزی ازش کم نمیشد

ولی اس اس بی خاصیت چی؟؟؟!!!

حالا خدا رو شکر ما رحم کردیم و این یه امتیاز و بهتون دادیم که لا اقل از یازدهم پایین ترنیاین

(مرام پرسپولیسی ها رو داشتی تروخداااااااا)

بابا آقای گل

اینم یه عیدی بود واسه شما استقلالی ها به ویژه  میثم خان منیعی که  هنوز بلد نیس اون دماغشو بکشه بالا

بابا دلمون آشوب شد بخدا حالا این دوربین از خدا بی خبر هم همش زوم می کرد رو دماغ این مرتیکه (بابا فررررهنگ)

حالا شما هم برید ذوق بزنید که با سرور تیمای جهان مساویدین آخه تفاوت کمی نیست هااااااااااا

تیم صدر جدول با تیم یازده ، دوازدهم جدول ...(نه خداییش خیلی حال کردین نه ؟؟؟؟)

من  یکی  که تا آخر بازی نگران قلب حجازی بودم که نکنه از خوشحالی وایسه

خیلی خوب دیگه وقت با ارزشم اجازه نمیده بیش از این  حال شما رو بگیرم دیگه هم بهتره داغ دل اس اسی ها رو تازه نکنم

دوستون داریم

قلبتون سرررررخ

بای تا های

.•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

با تشکر از سازمان تربیت بدنی

فدراسیون فوتبال

اکیپ محترم آتش نشانی منطقه 1

بیمارستان شهید چمران و...

همچنین داش مصطفی گل گلااااااب که هزینه های مربوطه رو متقبل شدند

وسایر دوستانی که ما رودر ختم به خیر شدن داربی مزخرف امسال یاری کردند

 قطبی جیگر

 

*

*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•

 

¸.•*•.¸پرسپولیس اول بشی ، آخر بشی ، دوست داریم¸.•*•.¸

 

(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•

¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)

*.¸.*´

*

پرسپولیس قهرمان

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:59 توسط عاشقان سرخ |


میزگرد ورزشی شوالیه ها ی سرخ

 سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

سازمان حمایت از حقوق بینوایان

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

دوستای خوبم این میز گرد توسط اعضاء سازمان حمایت از حقوق بینوایان تشکیل شده تا برای مشکلات بازی پرسپولیس و استقلال تصمیم گیری بشه و نتیجه ی قابل قبولی بدست بیاد .........

 موضوع : بررسی مشکلات داربی یکشنبه 22/7/86

 

مهشاد : من فکر می کنم قبل از بازی برای یه سری مشکلات که احتمالا پیش رو داریم باید یه برنامه ریزی حسابی بکنیم

مژی : بله من کاملا موافقم ، اول جمع آوری تعدادی هوادار برای تشویق استقلال که مشکله و هزینه هنگفتی هم میبره

زهره : اما باید سعی کنیم طوری برنامه ریزی کنیم که کمترین هزینه ی ممکن رو متحمل بشیم

مهشاد : طبق خبری که از یک منبع موثق شنیدیم احتمالا هیئت مدیره ی استقلال قصد دارن به افرادی که برای تشویق اس اس بیان علاوه بر یک بلیط مجانی ، یک ساندویچ و یک نوشابه ، یک نشان آبی هم اهدا کنن

یاسی : بله درسته و اونطور که مشخص شده خوشبختانه پس از تلاش فراوان طی یک اقدام جوانمردانه سه تا و نصفی تماشاگر حاضر به تشویق تیم آبکی استقلال شدن ، مشروط بر اینکه یک نقاب برای شناخته نشدن روی صورتشون بذارن

فاطی : البته باید به اون بیچاره ها هم حق داد ، اونا هم تو محلشون آبرو دارن

مهشاد : باید حتما بعد از بازی ازشون تقدیر و تشکری به عمل بیاد چون چنین آدمایی کم گیر میاد که برای خریدن آبروی یه تیم چنین اقدام جوانمردانه ای بکنن

زهره : بله درسته پس این مشکل انشالله تعالی حل و فصل شد اما مشکل بزرگ دیگه ای که پیش رو داریم امنیت استادیوم آزادیه و باید قبل از بازی آتش نشانی ( یا به قول فاطی آتش فشانی) در حالت آماده باش باشه تا وقتی استقلالی ها بعد از یه باخت دیگه به اعماق ما تحت مبارکشون فشار میاد و حسابی می سوزه و احتمال آتش سوزی زیاده ، اگه آتش نشانی دیر برسه در عرض چند دقیقه ورزشگاه با خاکستر یکسان میشه ، به هر صورت  ما باید با این مشکل خانمانسوز مقالبه کنیم...!!!

فاطی : بله درسته

یاسی : بله بله من موافقم

مژی : درسته ولی مشکل دیگه ای که باید حتما بهش رسیدگی شه استحکام تور دروازه هاست چون اگه قرار باشه هر minیه بار با شوتهای آتشین پرسپولیس دروازه ی استقلال به لرزه در بیاد  که تا آخر بازی چیزی از تور دروازه باقی  نمی مونه

زهره : بله به این مشکل هم حتما رسیدگی میشه و قبلا به طور مفصل در این مورد بحث شده

فاطی : درسته ولی یه مشکل دیگه هم هست ، به نظر من باید بیمارستانها هم آمادگی خودشون و برای پذیرش مجروحین احتمالی ( حتمی ) بازی اعلام کنن و با ما همکاری لازم رو داشته باشن

مهشاد : بله به هوادارای استقلال نمیشه اعتماد کرد و این معزل در طول سالیان متمادی به همگان ثابت شده

فاطی : نه منظورم هوادارا نیست چون اینبار هیئت مدیره ی استقلال پاداش زیادی به معدود هوادارای این تیم نداده وفکر نمی کنم اونا هم ماموریت شونو به نحو احسن انجام بدن و بودجه ی استقلال هم که امسال به دلیل رشوه دادنها و ...... به حدی نبوده که ترقه و نارنجک و TNT تهیه کننوخدا رو شکر نمی تونن مثل سالهای قبل کلهم اجمعین رو بفرستن رو هوا

مژی : بله کاملا صحیحه و فکر می کنم امسال به حول قوه ی الهی این مشکل و نداشته باشیم فقط امیدواریم از جایی قرض و قوله و وام نگرفته باشن آخه از طرفدارا ی بی کله ی این تیم بعید نیست

مهشاد : اگه منظور هوادارا نیست پس اشکال کجاست ؟  بیمارستان چرا باید آماده باشه ؟

یاسی : اگه اجازه بدید من عرض می کنم  راستش از اونجایی که بازیکنان استقلال همه همسن ننه بزرگ بابای من هستن (از جمله محمد نوازی ، منصوریان و ...) احتمالا قلبشونم ضعیفه و امکان سکته یا ایست قلبی وجود داره..... به این منظور گفتیم بهتره که از بیمارستانها بخواهیم که با ما همکاری داشته باشن

مهشاد : البته خودکشی حجازی بعد از هزارمین باخت پیا پی را نباید فراموش کرد .... مراقبت ویژه از ایشون چه در حین بازی و چه بعد از بازی نباید فراموش بشه

زهره : باید فکر هزینه ی بیمارستان هم باشیم ، چون اگر استقلالی ها بودجه داشتن وضع شون این نبود

مژی : بله هزینه ها بالا رفته ومطمئنا این تیم درپیتی ازش بر نمیاد

فاطی :  آره تازه شنیدین قیمت طلا رفته بالا ؟؟؟؟!!!

یاسی : ااااااا تازه من می خواستم برم یه سرویس طلا بخرم واسه عروسیه خاله نسیم !!! قیمتا رفت بالاااااااااا ؟؟؟؟؟؟!!! ای بخشکی شانس

زهره : همتون مثل انگشتر من بخرین میبینین چه خوشمل و نازه

مهشاد : حالا هر چند به مال من نمی رسه ولی بدک نیست از کجا خریدی زهره جون ؟؟؟

زهره : مهشاد جون گشتم نبود نگرد نیست ، تو ایران پیدا نمیشه از ایتالیا خریدم .... سلیقه ام خوبه مگه نه؟؟؟

مژی : بابا ایتالیا که همین بغله ، من میگم خالم با پست سفارشی واست بفرسته مهشاد جونم نگران نباش

نتیجه :

خانومای گل قیمت طلا هر روز در حال افزایشه ، پس به فکر باشید تا دیر نشده

از ما گفتن بود ، یه روز نگید واااااای چه زود دیـــــــر می شود

 

اااااا راستی ســــــــــــــلام

چطور مطوریـــــــــــــــد ؟؟؟؟

مرســـــــــــــی ما هم چطـــــــوریم

این میز گرد ما رو داشتین؟؟؟؟؟

خوب نتیجه گرفتیم آقا خووووووووووووب

البته شما هم می تونید تو میز گرد ما شرکت کنید و نظرتونو اعلام کنید

و ما را در حل مشکلات باشگاههای آبکی از جمله استقلال یاری فرمایید....

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

سازمان حمایت از حقوق بینوایان

 

دوستای نازم همتون منتظر زیباترین آپمون در روز یکشنبه باشید

که می خوایم با برو بچس حســـــــــــــــابـــــی ، بترکونیـــــــــــــــــــــــم

حســـــــــــابـــــــــــــــــــی هاااااااااااااااااااااااااا

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

پرسپولیس زلزله

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرمحبوب هر چی دلهسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

در ضمن عید سعید فطر رو هم به همه ی شما دوستان عزیزم

به خصوص پرسپولیسی های گل و بامــــــــــرام می تبریکم

امیدوارم همه ی روزاتون عیـــــــد باشـــــــــــــــــــه

دوستون داریــــــــــــم

قلبتون سررررخ

بای تا های

 

تهیه و تنظیم : طبق معمول مهشاد

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:7 توسط عاشقان سرخ |


قرمزتــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

یه سلام سررررررررخ به همه دوستای گل خیالی

خوبین یا بهترین ؟

ببخشید  نتونستم بیام آپ کنم اما از این به بعد سعی میکنم به موقع خدمت برسم البته یه چیزی رو هم همین الان بگم شاید نتونم یکشنبه بیام برا پرسپولیس خشگلم سنگ تموم بذارم واسه این از همین حالا پیشاپیش برد حتمیه پرسپولیس نازمومقابل تیم ابکیه استقلال  به همه ی سرخدلای عزیز تبریک میگم

امیدوارم این بردا ادامه داشته باشه تا همیشه باهر برد پرسپولیس دل شصت و پنج میلیون ادم شاد بشه

اخییییییییی باخت اسقلالم به هواداراش تسلیت میگم البته باید عادت کرده باشین دیگه. حالا گریه نکنین من قول میدم از شش تا گل بیشتر بهتون نزنیم

 

«پرسپولیس سرور استقلاله»

 

اینم نامه ی ختم استقلال که یاسمن خانوم زحمتشو کشیده:

************************************************

مرگت اتش زد بر جسم و جانم سوخت مغز استخوانم                               

                                      تیمم ای افتــــــــــــخارم سوختم آرام جانم 

افتخارم غمگسارم ای چراغ شام تارم                                                  

                                   چون شدی دور از کنارم تا ابد من اشکبارم 

**********************************************

تیم عزیزمان امروز سه روز است که در فراقت می سوزیم و دلمان بهانه

تو را گرفته و سالهاست که در حسرت یک برد تو ماندیم اما...

اما تو چه زود بار سفر بستی و رفتی و ابروی نداشته ی ما را با خود به   سرای ابدی بردی

و ما چه شب ها تا صبح از باخت های مکرر تو می نالیدیم وخورد میشدیم

و تو نمی دیدی ...

و همیشه در حسرت یک هوادار واقعی ماندی وآرزو به گور بردی

بیا و ببین که قامتمان شکسته و غرورمان لگد مال شده است و بر سنگ

مزارت می نویسیم :آبیته

تیم عزیزمان اس اس در حالی که چار چنگولی دنیا را

چسبیده بود دراثر سقوط به ته جدول جان باخت و ما ضمن

تقدیر و تشکرازهمراهی شما سروران بزرگواردر مراسم

تشیع و تدفین، سومین روز در گذشت تیم قهرمانمان شادروان :

 

«استقلال دلاور»

 

رابه اطلاع دو سه تا هوادار این تیم آبکی می رسانیم؛

به همین مناسبت گرامی میداریم مراسم بزرگداشت فقدان آن عزیز سفر کرده را در روز یکشنبه 2/8/86

در منزل یکی از توپ جمع کن های محترم.

حضور شما سروران گرامی باعث شادی روح آن مرحوم و باز ماندگان خواهد شد پس حتما تشریف بیارین، خواهش می کنم، دو تا هم کافیه ،اصلا یکی هم بسه ،جون مادرتون تشریف بیارین...!!!!!!!!!!!!!!!

هوادارن داغدار:عادل فردوسی پور،  توپ جمع کن های تیم  ،  یه چند نفر دیگه و سایر هواداران وابسته!

 دستت درست  یاسی خانوم

 

راستی من گفته بودم تو این وبلاگ خاطرات مدرسه رو هم می نویسم

الانم می خوام یه دونه رو که امروز واسم اتفاق افتاده بنویسم پس بیشتر ازاین منتظرتون نمیذارم اخه می دونم خیلی دوس دارین خاطره های منو بخونین (بابا اعتماد به نفس)

شروع می کنیم:

 

چند روز پیش دبیر شیمیمون خانم بهزادی برای اولین بار اومده بود سرکلاس ما

از همون طرز حرف زدنش معلوم بودهیچی بارش نیست از اولی که اومده بود تو کلاس به هر طریقی می خواست بگه دختر من دانشگاه قبول شده بذارین از اولی که وارد کلاس شد گزارش کنم

وارد شد و بعداز دو ساعت که نیگامون کردگفت سلام به همگی  ما هم نصفه نیمه سلام کردیم چون ازش خوشمون نیومد بعدش شروع کرد توضیح دادن درمورد سابقه ی کاریش که من سابقم از همه ی دبیرای شیمی بیشتره از همه بهترم شما هم خیلی خوش شانس بودین که شیمیتون با منه خلاصه کلی سرمون منت گذاشت یه جورایی دست پیش می گرفت پس نیفته

از همون تعریفاش از خودش تابلو بود هیچی حالیش نیست

بعد شروع کرد توضیح دادن

این کتاب امسالتون مثل پارسال نیست باید بیشتر دقت کنین موضوعات پیچیده ای داره اصلا هم کتابتون رو به کسی ندین چون برا دانشگاه نیازتون میشه مثل دختر من که کتاباشو نگه داشت وهمه رو خوندو دانشگاه هم قبول شد شما هم اگه بخونین مثل دختر من قبول میشین در ضمن کتابای کمک درسی هم خیلی نیازه حتما تهیه کنین  دختر منم همین کتابای کمک درسی رو خوند که تو کنکنور موفق شد شما هم...

هنوز حرفش تموم نشده بود متوجه زهره شد که داشت با من می حرفید به زهره گفت خانوم پاشوببینم مگه نمی دونی اینجا کلاسه که کنفرانس تشکیل دادی من دو ساعت حنجرمو پاره می کنم که شما ها یه چیزی یاد بگیرین مثل اینکه شما کلاسو مسخره گرفتین  زهره گفت خانوم کر که نبودم همه رو شنیدم ویبره( منظوم خانم بهزادیه اسمشو گذاشتیم ویبره اخه همش  دستاش می لرزه خودش میگه واسه اینه که دارو می خوره ولی فکر کنم معتاد باشه بهش میاد) گفت باشه هر چی از حرفای من فهمیدی بگو اگرم نتونستی خودت با زبون خوش برو بیرون یه کم خشن بازی در اورد که مثلا گربه رو دم حجله بکشه ولی ما رو نشناخته بود

زهره هم رفت پای تخته تا هر چی فهمیده بگه

کتاب شیمیه امسالمون خیلی مشکله دختر خانوم دانشگاه قبول شده ما باید به نسبت سال قبل تلاش و دقت بیشتری داشته باشیم درست مثل دختر خانوم که دانشگاه قبول شده در ضمن کتابای کمک درسی هم  دختر خانوم قبول شده  خیلی مهمه و حتما باید تهیه کنیم و دختر خانوم دانشگاه قبول شده اگر این کتابا رو بخونیم حتما مثل دختر خانوم دانشگاه قبول میشیم خلا صه ی کلام اینکه دختر خانوم دانشگاه قبول شده  با حرفاش کلاس از خنده منفجر شد

ویبره هم که به طور وحشتناکی به زهره خیره شده بود با عصبانیت کیفشو برداشتو سریع از کلاس رفت بیرون  زهره گفت خانوم لطفا اون درم ببندین

ویبره که رفت همه زهره رو تشویق کردن و ازش تشکر کردن منم خیلی از شجاعتش خوشم اومد الحق که دوسته خودمه

فقط زهره هست که یارای مقابله با جغد رو داره منظورم معاونمونه که وقتی عصبانی میشه چشاش مثل  جعد می مونه

چند دقیقه بعد اسم زهره رو از بلندگوی مدرسه خوندن انگار می خواستن باز خواستش کنن

البته اون اصلا نمی ترسید فقط وقتی داشت می رفت دفترمدرسه  به شوخی می گفت

واسم دعا کنین  بهم سر بزنین ملاقاتم بیاین  نامه بنویسین  منم که جرئت نگاه کردن به جغدو نداشتم گفتم برو زهره  ما پشتتیم

ولی  این زهره ای که من میشناسم زرنگتر از این حرفاست و عمرا کم بیاره همون لحظه هم زنگ خونه خوردو نفهمیدم جریان زهره چی شدو چیکارش کردن

ولی نمی دونم این دختر با اون زبون چرب و نرمش چی گفته بود که فرداش دوباره خانم بهزادی اومد سر کلاس ما.

بیچاره آلزایمر شدید هم داره اصلا یادش رفته بود ما با هاش چه رفتاری کردیم انگار تا بحال سر کلاس ما نیومده به ما می گفت شما سوم تجربی هستین ؟؟؟؟؟؟

زهره هم به مسخره گفت نه خانوم ما پیش دانشگاهیم .

ویبره هم باورش شده بود  انقدر با مهربونی با هامون حرف میزد که انگاری خیلی از کاری کرده بودیم خوشش اومده بود

بعد که فهمید دوم ریاضی هستیم گفت کتاباتونو در بیارین می خوام درس بدم اخه درستون خیلی عقبه اون کلاس خیلی از شما جلوترن .

حالا شما قضاوت کنین این خدایی خنگ نیست اخه تو مدرسه ی ما فقط یه کلاس دوم ریاضی هست که اونم کلاس مائه .

ما به هم نگاه کردیمو خندیدیم که یه جورایی  بیشتر کم بیاره وقتی فهمید اشتباه کرده گفت اهان من شما رو با مدرسه ی فرهنگیان اشتباه گرفتم اخه نه اینکه اونجا هم تدریس می کنم  برا همین اشتباه کردم ببخشید.

خلاصه کتابو باز کردیم یه کم چرت و پرت گفت که هیشکی متوجه نشد بچه ها که هیچ کدوم هیچی از حرفاش  نمی فهمیدن  الکی ازش سوالای عجیب غریب می پرسیدن تا حالش گرفته بشه و شاید خدا یه نظری کنه و دیگه سر کلاس ما نیاد وگرنه امسال هممون شیمی رو تجدیدیم  منم که  داشتم نقاشی ویبره رو می کشیدم که خداییش خیلی شبیه شده بود

هنوز داشت وراجی می کرد که زنگ خورد و متاسفانه زنگ بعد هم با ویبره داشتیم قبل از اینکه بچه ها برن بیرون گفت زنگ بعد بشینین تو سالن می خوام از سال قبل ازتون امتحان بگیرم ببینم چقدر یادتونه بچه ها همه اعتراض کردن  اما اون خر خودشو سوار بود و گفت زنگ بعد امتحااااان.

ما هم زنگ تفریح رفتیم توی دفتر و تظاهرات کردیم و گفتیم که این دبیر و نمی خوایم.

جغد مثل همیشه عصبانی  اومد انگار ارث باباشو از ما می خواست و هر چی ما اصرار کردیم این ویبره رو عوضش کنن گفت نه این بهترین دبیره عوض هم نمیشه

ما برای اینکه اعتراضمونو نشون بدیم هیچ کدومون حاضر نشدیم امتحان بدیم  گفتیم یا عوضش کنین یا ما امتحان بده نیستیییییییم

خلاصه از جغد اصرار و از ما انکار جغد هم عصبانی شد و گفت وقتی شش نمره از انضباطتون کم شد یاد می گیرین دیگه از این غلطا نکنین

ما هم که ازاین چیزا ترسی نداشتیم اخه وقتی کلر کلاسمون خراب میشه میگه سه نمره از انضباط کم. مانتوها کوتاهه چهار نمره کم .خلاصه سر هر موضوعی چند نمره از انضباط ما کم می کنه با این حساب  انضباط ما به اعداد منفی رسیده  تو مدرسه که با بچه ها حساب کردیم منفی یک شده بود حالا با این شش نمره هم میشه منفی هفت تفاوت زیادی نداره ما که دیگه بی خیال نمره انضباط شدیم

تازه یه بار یکی از بچه ها که اخرش نفهمیدیم کدوم نامردی بود یه سنجاق گذاشته بود رو صندلیه دبیره فیزیکمون که خوشبحتانه متوجه شد و تو پاش نرفت ولی لطف کردو گفت یا میگین کار کی بوده یا دو نمره از مستمر همتون کم می کنم وقتی هم که جغد فهمید گفت هشت نمره از انضباطتون کم می کنم تا ادم بشین

فکر می کردیم با حالگیری ای که از این ویبره کردیم دیگه  حاضر نشه بیاد کلاس ما واسه همین دفعه بعد که باهاش داشتیم یعنی امروز اصلا  درس نخونده بودیم به امید این که نمیاد و یا عوضش می کنن (واسه همینم رو در کلاسمون نوشتیم تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد لطفا مزاحم نشوید )

و همینطور هم شد ودبیر شمیمونو عوض کردن ایندفعه یکی اومد که صد رحمت به ویبره همون اولی که رسید گفت یه برگه بیارین بیرون می خوام از درس اولتون یه امتحان بگیرم ما هر چی دادو بیداد کردیم فایده ای نداشت فکر کنم همین جغده تحریکش کرده بود زهره گفت خانم حالا چه عجله ایه بذارین واسه بعد عجله کار شیطونه وقت زیاد داریم ازاین حرف زهره بیشتر حرصش گرفت و مصمم تر شد خلا صه اصرارمون نتیجه ندادوما نشستیم سر جلسه ی امتحان ولی قبلش با بچه ها تصمیم گرفتیم  هیچ کدوممون هیچی ننویسیم و برگه ها رو سفید تحویلش بدیم  هیچ کدومون اسمامونو بالای برگه ننوشته بودیم من که جلوی همه سوالا نوشتم نمیدونم  به تو چه و... وقتی خانوم برگه ها رو جمع کرد و دید برگه ها سفیده برگه ها رو داد به خودمون گفت این لوح های افتخار و قاب کنین بزنین تو خونتون بعدم رفت دفتر تا جغدو ورداره بیاره بندازه به جون ما وقتی برگه ها رو با بچه ها نگاه می کردیم  تنها کسی که برگش سفید نبود زهره بود که جلوی هر سوالی اینو نوشته بود :

پرتو های ایکس را چه کسی کشف کرد؟  عمه ی من

ایامدل اتمی تامسون صحیح بود ؟ بستگی داره از چه زاویه

ای بهش نگاه کنی

از مواد با خاصیت فسفرسانس در کجا استفاده میشه ؟اگه گفتییییییی

ایا مشاهده ی هانری برای نتیجه گیری کافی بود ؟با اجازه ی بزرگترا بـــــــــــــــله

ایا نوتون ذره ای بار دار است؟نه بابا هنوز مجرده بنده خدا

هنوز داشتیم برگه های بچه ها رو می خوندیم و می خندیدم که یهو جغد عصبانی تر از همیشه اومد خنده رو لبای همه خشکید

گفت این کارا چیه خجالت نمی کشین

دیدین تعویض خانم بهزادی بهانه بود اینم از دبیره جدید .

از داد و بیداداش تقریبا همه ی کلاسا حواسشون به ما بود همه اومده بودن بیرون بعد این جغد

نا مرد که می خواست آبرو ریزیه ما تکمیل بشه گفت حالا همتون میاین تو حیاط به صورت کلاغ پر چند دور افتخار می زنین تا دیگه یادتون بمونه اینجا مدرسه ست نه خونه ی خاله

هممون با هم گفتیم وااااااااای نه خانوم هرچی اصرار کردیم گوش نکرد عوضی .

گفتیم قول میدیم دیگه بخونیم اما انگاری این منتظر یه بهانه بود تا حال ما رو بگیره ما هم غرورمون اجازه نمی داد بیشتر از این اصرار کنیم

خلاصه جغد ما رو برد تو حیاط و گفت  دور تا دور مدرسه رو کلاغ پر برید

حیاطم که حیاط نبود اندازه ی پنج تا مدرسه ست

اول  حالمون از این گرفته بود که چه جوری این همه کلاغ پر بریم ولی از اون بدتر این بود که جغد مارمولک تو بلند گوی مدرسه با اعلام اسم کلاس ما ما رو تنبل ترینو شلوغ ترین کلاس مدرسه معرفی کرد (البته ممتاز ترین دانش اموزای سال قبل امسال تو کلاس ما هستن و ما درسمون خیلی هم بد نیست امروزم فکر نمی کردیم ازمون درس بپرسن) حالا همه از پنجره ی کلاساشون ما رو نگاه می کردن و می خندیدن یاسی و مژده و فاطی هم که مثلا دوستامون بودن  و اون زنگ ورزش داشتن و رو حیاط بودن بیشتر از همه ما رو مسخره می کردن

.   

        تا وقتی دوستایی مثل اونا دارم هیچ نیازی به دشمن ندارم

حسابی ضایع شدیم ولی به رو ی خودمون نمی اوردیم که.

به خصوص زهره که به همه ی اونایی داشتن دور افتخار ما رو میدیدن بلند گفت به مناسبت افتخار افرینیه دوم ریاضی همه یک دقیقه سکوت کنن

خودمونم بیشتر از همه بهش می خندیدیم تا بقیه فکر نکنن ما خیلی حالمون گرفته شده اصلا به روی خودموون نمی اوردیم ولی چهره  های رنگ پریدمون تابلو بودش  که ...

تا جغد روشو بر می گردوند ما یه دو سه متر و می دویدیم جلو تا زودتر تموم شه همونجا که داشتیم کلاغ پر می رفتیم یهو اقای  صالحی (دبیر ریاضیمون)اومد تو مدرسه که زنگ بعد هم باهاش داشتیم بچه ها تا دیدنش همه ناگهانی برگشتن و بعضی ها هم رو صورتشونو گرفتن اما فایده نداشت جلوی اینم ضایع شدیم آقای صالحی که مثل اینکه تا بحال همچین صحنه ی جالبی ندیده

بود همش می خندید (ولی ما زنگ بعد براش توضیح دادیم که تقصیر جغد بوده)یهو خانوم جغد گفت  کجا رفتین بر گردین هیشکی برنگشت گفت باشه پس سه دوراضافه میشه یهو هممون رومونو بر گردوندیم و ابرومونم جلوی اقای صالحی رفت زهره گفت ببخشید خانوم دست خودمون نبود دست دستگاه خود مختار بود

دور افتخارمون که تمومید اول با کمک زهره حسابی از خجالت یاسی و مژی و فاطی در اومدیم و بعد هم از خانوم جغد بابت تقدیری که از ما کردن تشکر کردیم و جغد هم گفت کجاشو دیدین اگه یه بار دیگه تکرار بشه همتونو می ندازم بالای وانت اقای امیری (سرایدار مدرسه)و تو ی شهر می چرخونمتون و یه بر چسب هم می زنم رو مقنعتونو نمره انضباطای خشگل تک تکتونو روش می نویسم تا ببینم از فرداش  دیگه می تونین از خونه بیاین بیرون یا نه؟

خلاصه درسته حسابی ابرومون رفت ولی به هر حال به هدفمون رسیدیم و ویبره عوض شد ولی ما به این اسونی  جغد و ولش نمی کنیم و حتما یه بار حسابی حالشو می گیریم الانم دیگه باید برم بخوابم اخه امشب مدرسمون  مراسم افطاری داشت   با بچه هارفته بودیم اونجا  تا دیر وقت هم اونجا بودم دیگه خیلی خستم پس  فعلا بای تا های.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:13 توسط عاشقان سرخ |


 

 سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

وقتی که مروارید آفتاب در صدف غروب پنهان شد

با کوله بار اخلاص قلبی شکسته و با دست دعا به سویت شتافتم

و تو چه مهربان در را گشودی و پناهم دادی

با تو درد دل ها کردم و از این دل عاصی و این دنیای خاکی شکوه ها داشتم

و تو ای مهربانترین چه زیبا جوابم دادی

و آنگاه که حرفهایم تمام شد مرا با سبد امید بدرقه کردی ...

خدایا داده و نداده و گرفته ات را شکر

که داده ات نعمت است... نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان...

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرخدای مهربونم دوست دارمسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

سلام یه سلام سرخ ِ سرخ به همه ی سرخدلای عاشق

قبل از هر چیز برد شیرین پرسپولیس رو به همه ی هوادارا تبریک می گم

دوستای گلم این پست اول منه که می خوام یه بیو گرافیه مختصر از خودم

و بقیه ی نویسنده ها بگم

من مهشاد هستم 16 ساله از کرمان

پرسپولیسی هزار اتیشه ام

توی این وبلاگ هم پنج تا سرخدل می آپن

یعنی من و دوستام : زهره ، فاطی ، یاسی ، مژی

از خاطرات مدرسه و از سوتی هام از پرسپولیس خشگلم و...می نویسیم

من و زهره رشته ی ریاضی هستیم ومژی و فاطی و یاسی رشته ی تجربی

واسه اینکه بیشتر با ما اشنا بشین شرح مختصری از

خصوصیات اخلاقیمونو براتون میگم :

زهره : نمکدون ، شیطون و قرمز

یاسی : مهربون ، مظلوم و قرمز

مژی : با نمک و شرو شلوغ و قرمز

فاطی : احساساتی ، عاشق ، خالی بندددددددددددد و سرخآبی

منم به شدت مدافع حقوق خانومای گل و قرمززززززززززززززززززززززز

خوب از این به بعد منتظرآپهای باحال منو دوستای خشگلم باشین

اونایی که اهل حالن حتما بخونن ضرر نمی کنن نظر هم یادتون نره هاااااااااااااا

راستی همونطور که از اسم وبلاگ پیداست این وبلاگ کاملا پرسپولیسیه

ولی با این حال استقلالی ها هم اجازه دارن بخونن

 

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:48 توسط عاشقان سرخ |


کمیابترین کدهای جاوا