سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چطوریییییییییییییییییییییییییییییین
خوفیییییییییییییییییییین؟
وااااااااااااااااای خدا چقدر دلم واستون تنگیده بود (واسه کی میگی )
بخدا این روزا انقدر درس داشتم حتی فرصت سر خاروندنم نداشتم
ولی حالا دیگه تعطیلیدم و دارم واسه خودم حال می کنم
همیشه حسرت تهرونی ها رو می خوردم که هر روز خدا تعطیلن
می گفتم ما گرمسیریای بیچاره چیکار کنیم که برف نمیاد
ولی امروز تعطیلییییییییییییییییم
باقی امتحانامونم از دو بهمن شروع میشه
ولی اونا اصلا مهم نیس فقط امروز مهمه که ما تعطیلییییییییییییییییییم
اخه من امروز امتحان شیمی داشتم
دبیر شیمی ما هم که معرف حضور همه هست ایشالله تعالی(تو پست های قبل در موردش گفتم)، هیچی حالیش نیست به جون داداش
منم می ترسیدم از اینکه یه دبیر دیگه سوالا رو بده و سخت باشه
هر چند شیمی زیاد سخت نیست ولی باور کنین اگه شما هم شیوه ی تدریس این دبیر ما رو ببینین
می فهمین من چی میگم (افتضاحههههههههه)
البته قبلش ماه محرمو به همتون تسلیت میگم
از همتون التماس دعا دارم بچه ها
خوب اگه اینو بخونین می دونیین چرا انقدر خوشحالم که امتحانمون لغو شده :
دیروز ساعت نه و نیم که امتحانمونو دادیم تقریبا تا ساعتای 11 با هم بودیمو و کلی حرفیدیمو حالشو بردیم بعد یاسی با ماشین مژده رفت.
زهره هم با سرویس رفت فاطمه هم که ماشینشون تعمیر گاه بود (اخه شب پیش که با مامان و باباش خونه ی ما بودن ماشینو بیرون پارک کرده بودن که یه نامردی زده بود شیشه ها ی ماشینو خورد و خاکشیر کرده بود و هر چی توماشین بود برده بود)خوب فاطمه هم قرار شد با من بیاد اما من هر چی منتظر موندم بابام نیومد هر چی هم به گوشیش زنگیدیم جواب نداد
ما هم تصمیم گرفتیم پیاده بریم فاصله ی خونه تا مدرسه خیلی زیاد بود اما وقتی با هم بودیم سختیشو احساس نمی کردیم و کلی بهمون خوش گذشت فاطمه هم چون خونشون خیلی دور بود اومد خونه ی ما (البته نمیدونم قبلا گفتم یا نه ولی فاطمه هم دوستمه هم دختر عموم)
فاطمه که اومد خونمون می دونستم اون روز و دیگه عمرا بتونم بخونم چون اینقدر از عشق و احساسات حرف می زنه تا همونی هم که یادته از یادت میره(اه چندش)
اخه فاطی جون عاشقــــــــــــــه ،هر وقت میاد خونه ی ما یا انقدر با من حرف میزنه که نمیذاره درس بخونم ،یا زنگ میزنه به هومن جونش و انقدر می حرفه که پول تلفن از دویست سیصد هزار هم میزنه بالاتر
بعد از اینکه ناهار خوردیم (ناهار پلو بود یا به عبارتی آش چون منو فاطمه درست کرده بودیم اخه ما اشپزی بلد نیستیم بین ما چند نفر فقط زهره یه خورده بلده )البته من نیمرو و کم رو و تمام رو و پرو و همه ی اینا رو بلدم درس کنم (بابا اشپز)
خلاصه اون روز فاطی تا عصر نذاشت هیچی بخونم خوشبختانه اون یکی عموم با بر و بچس اومدن خونمون
و فاطمه هم با آجی های من سر گرم صحبت با اونا بودن منم از فرصت استفاده کردم و تا فاطی نبود تا جایی که می تونستم خوندم
شب تا ساعتای دو سه با فاطی بیدار بودیمو حرفیدیم و این شب بیداری الکیمون با عث شد تا نماز صبح هر دومون قضا بشه
ساعت هفت صبح فاطمه زنگ زد به داداشش که بیاد دنبالش فاطی که تلفنو قطع کرد زهره زنگ زد گوشی رو فاطی برداشت زهره گفت ااااا فکر کنم اشتباه گرفتم اخه می خواستم به مهشاد بزنگم فاطمه هم بعد از اینکه یه کم گذاشتش سر کار بهش گفت که درست زنگیده زهره گفت مامان و بابام رفتن بندر خونه ی خالم اینا الانم من تنهام همتون بیاین اینجا تا با هم بخونیم
من که میدونستم اگه باهم باشیم یه کلمه هم نمی خونیم قبول نکردم و در عرض چند ثانیه نفهمیدم فاطی چه جوری مخمو زد که
قبول کردم برم
بعد از حدودا نیم ساعت دیدم خونه ی زهره اینام
جمعشون جمع بود مژده و یاسمنم بودن
همونطور که فکر می کردم هیچی نمی خوندن و صدای اهنگو تا می تونستن زیاد کرده بودن فاطی نرسیده شروع کرد رقصیدن
من گفتم مثلا محرمه هااااااااا این کارا چیه اهنگ شاد نذارین لفطا، یاسی گفت اشکال نداره هنوز امام حسین نرسیده کربلا ...
گفتم چه دلیل قانع کننده ای بعد قرار شد آهنگو عوض کنن زهره از تو کمد باباش یه نوار اورد از قیافش معلوم بود چه جوریه
یه کم که خوند فهمیدیم شجریانه
گفتم نه بابا دیگه امام حسین خودشم تا این حد راضی نیست بعد هنوز یاسی داشت دنبال یه نوار می گشت که فاطی سیدی رو خاموش کرد و گفت ااااااااا مثلا اومدیم بخونیماااااا
همه با تعجب گفتن اوووووووووووووووووووه نه بابااااااااااا فاطی رووووووووووووو
اخه از فاطی بعید بود همچین حرفی بزنه چون خودش اخر پر حرفیه بعد خودشم خندید حدودا یک ساعت خوندیم
بعد دیگه شلوغ بازی هامون شروع شد انقدر خونه ی زهره اینا رو ریختیم به هم که مطمئنم صد بار به خودش لعنت فرستاده که ما رو دعوت کرده
زهره هم به شدت حســـــــــــــااااس فقط کافی بود یه ذره پاکن بریزه رو زمین فوری جارو می کرد
اما بعد ازاینکه ما اومدیم خونشون افتضاح شد
یخچالشون هم کاملا خالی کردیم انقدر که به نوبت دقیقه ای یه بار می رفتیم wc فاطی هم که ترسووووووووووووو هر دفعه باید یکی همراش می رفت منم که می خواستم بترسونمش یه چادر انداختم رو سرمو یه شکل وحشتناکی خودمو درس کردم که دیگه خودمم داشتم می ترسیدم و پشت در وایسادم تا بیاد
ولی انگار اونم می دونست که من می خوام بترسونمش تا اومد بیرون هر دومون با هم گفتیم پخخخخخخخ
و هر دو تامون ترسیدیم فاطی که نزدیک بود سکته کنه دوید رفت پیش بچه ها منم تو چادر گیر کردمو خوردم زمین داشتم از ترس می مردم هر چی هم جیغ کشیدم بچه ها به جای اینکه بیان کمکم قاه قاه می خندیدن اخه خیلی جالب بود من از خودم می ترسیدم باورم شده بود که شبحم
هر کار می کردم نمی تونستم از وسط این چادر بیام بیرون اخه خیلی به هم پیچیده بود نزدیک بود خفه بشم که بچه ها بعد از اینکه کلی خندیدن اومدنو منو نجات دادن منم بعد از اینکه جان دوباره یافتم گفتم باشه تلافی می کنم ...
برای ناهار قرار شد ماکارونی درس کنیم یعنی ما که نه زهره قرار شد درس کنه ما که ...
مژده گفت نه بابا زهره از صبح خیلی زحمت کشیده ناهار با من
ما می فهمیدیم مژده هیچی از اشپزی حالیش نیست اما دلشو نشکوندیم گفتیم باشه ما هم کمکت می کنیم یه نانوایی هم جلوی خونه ی زهره اینا بود که زهره رفت از اونجا نون بگیره ما هم می خواستیم تا زهره میاد ناهار آماده باشه یه دستور پخت مختصری از زهره گرفتیمو شروع کردیم درس کردن یه کم اب گذاشتیم جوش بیاد بعد از دو سه دقیقه ماکارونی ها رو گذاشتیم تو قابلمه مژده هم از ترس اینکه غذاش نسوزه همش اونا رو هم می زد تقریبا کمی تا قسمتی اش شده بودن
یاسی گفت چی میریزن توش زرد میشن فاطی گفت خنگ معلومه دیگه زرد چوبه
مژده گفت نه بابا رب گوجه می ریزن
خلاصه هر کسی یه نظری میداد منم که هیچی بلد نبودم اصلا نظر ندادم
مژده تو کابینت ها گشت و به خیال خودش زرد چوبه ها رو پیدا کرد و ریخت تو غذا
اما بعد که زهره اومد یه پس گردنی ابدار به مژده زدو گفت احمق تو فرق زرد چوبه با دارچینو نمی فهمی کلی به مژده خندیدیمو اصلا به روی خودمون نیاوردیم که ما هم فرقشونو نفهمیدیم مژده که خودش بیشتر از همه می خندید گفت دیوونه ها من می فهمیدم اینا دارچینه

می خواستم یه غذای جدید اختراع کنم
از اینکه تو ماکارونی ها می خواستیم زرد چوبه بریزیم زهره کلی بهمون خندید و می گفت تو ماکارونی که زرد چوبه نمی ریزن خنگا
اما مژده بازم کوتاه نیومد گفت بذارین من درس کنم اگه خوش مزه نشد من اسممو عوض می کنم
بعد ازاینکه غذا اماده شد مژده سفره رو پهن کرد غذا رو هم اورد و گفت دیـــــــــرین دیــــــــــرین آش آماده است
قیافشونو که دیدیم سرمون گیج رفت
از بس که مزخرف بودن اما انگار یه چیزیشون کم بود
بعد از کلی فکر کردن فهمیدیم سویا ندارررررررررن
زهره با حالت تاسف انگیزی به مژده خیره شده بود مژده که خودش داشت میمرد از خنده گفت چیه چرا اینجوری نیگام می کنی زهره گفت :
خری گم کرده ام با بار کاشی ، نگاهت میکنم شاید توباشی
خوب معلومه دیگهههههههه ، دارم فکر می کنم اسمتو چی بذارم
یهو ما هم یادمون اومد که قرار بوده اسم مژی رو عوض کنیم اگه غذاش بد شد
گفتیم حالا اسمتو چی بذاریم مژی همونطور که میخندید گفت : شاسغول میرزا چطوره؟
همه تائید و تحسینش کردیم و اسم جدیدشو بهش تبریکیدیم ، واقعا برازنده اش بود
مژی هم که کم آوردن تو کارش نیست مدام تعظیم میکرد و میگفت من متعلق به
همه ی شما هستم
بعد پولامونو گذاشتیم رو همو رفتیم مغازه و هر چی می تونستیم از انواع خوراکی ها خریدیم چندتا کنسرو هم واسه ناهار خریدیم
البته وقتی منو یاسی از مغازه برگشتیم دیدم زهره و فاطی و مژی دارن یه غذای به ظاهر خوشمزه می خورن
گفتم اینا چیه غذای بهشتیه
زهره گفت نه همسایمون واسمون اورده
یاسی گفت ایوووووول چه همسایه ی باحالی حتما پسرم داره
زهره گفت اره مگه چیه
یاسی گفت خوب همونه دیگه وگرنه ...
زهره گفت خنگول همسایمون دختر عموی مامانمم هست واسه اینه که...
یاسی گفت اوووووووووه دیگه بدتر پس معلومه تو رو می خوان جواب ندی هاااااااا بگو من می خوام پله های ترقیو یکی یکی طی بکشم
خلاصه ناهارو خوردیمو تا می تونستیم خوراکی ها رو هم زدیم تو رگ
فاطی و مژی هم که همش می رفتن تو بالکن و مثل لیلی و مجنون شعر عاشقونه می خوندن
بعد از چند دقیقه فاطی هم زنگ زد به هومنو خواهرش که بیان اونجا و حرفاشونو با هم بزنن اخه هومن اول بهمن میره دانشگاه و فاطی می خواست از بابت اون مطمئن بشه که نره دیگه بر نگرده و هیچ وقت هم عاشق نشه(ولی به قول خود هومن متاسفانه تو دانشگاهشون دختر نیست وفاطی از این بابت خیالش راحت بود) به نظر من که عشقشون واقعا بچه گونه است هر چی هم به فاطی گفتیم زیر بار نرفت و گفت دوسش دارم ولی هومن خیلی بچه است اینا رو از طرز حرف زدنش میشه فهمید اما حالا این دو تا بچه ان خواهر هومن که 25 سالشه از این دو تا بچه تر ه و همش کمکشون میکنه به هم برسن اخه نه اینکه خودش توعشقش شکست خورده نمی خواد اینا هم مثل خودش بشن اما من اگه جای اون بودم داداشمو نصیحت می کردم که دیگه از این غلطا نکنه
یا شایدم میزدمش
اما این خانوم که کودک درونشون فعال شده داره اونا رو دستی دستی میندازه تو چاه
خلاصه این یارو هومن با ابجیش (هانیه) اومدن و فاطی هم رفت سوار ماشینشون شد و به ما هم گفت زود بر می گرده بعد از حدودا پنج دقیقه صدای ماشینشون اومد و بعد هم صدای در خونه اما فاطی نیومد داخل و فقط هانیه رو فرستاد بیاد تو خونه و خودش رفت و گفت زود بر می گردم انگاری این دختره رو مزاحم دونستن که فرستادنش تو خونه داشتیم می مردیم از خنده اما اصلا به روی خودمون
نمی اوردیم که هانیه ضایع بشه تعارفش کردیم اونم اومد داخل البته بدون تارف هم صابخونه شده بود و اصلا احساس غریبی نمیکرد زهره که دید خونه خیلی کثیفه گفت ببخشید خونه مجردیه دیگه ... هانی با خنده گفت ببین چه جوری منو انداختن بیرون من گفتم آخیییییییی ولی تو دلم گفتم حقته ایوووول خوب کردن دستشونم درد نکنه...
بعد از چند دقیقه از خونه ی فاطمه اینا زنگ زدن گفتن گوشی رو بده فاطمه ،زهره گوشی رو برداشته بود و داشت ضایع می کرد که من بهش گفتم بگو رفته یه جای حساسی زهره هم گفت رفته wc ،خواهر فاطی(دخترعموم )هم گفت وقتی اومد بگو به من بزنگه گفتیم باشه به همین خیال باش حالا هانیه همش دعا می کرد و صلوات می فرستاد تا اونا زودتر برگردن به ما هم می گفت دعا کنین
دوباره بعد از چند دقیقه از خونه ی عموم اینا زنگیدن و گفتن فاطی اومد ؟زهره گفت هر چی منتظر شد شما زنگ نزدین داره نماز
می خونه
بعد از نماز میگم خودش بهتون زنگ بزنه اونم گفت باشه بگو منتظرشم
حدودا سه ،چهار دقیقه بعد فاطی خانومو اقا هومن تشریف اوردن هانیه هم زحمتو کم کرد و تشریف برد بعد فاطی اول زنگ زد خونشونو گفت که شب همینجا می مونه
بعد از اونم نشستو همه ی حرفاشونو بدون سانسور واسمون تعریفید البته حرفاشون زیاد مهم نبود عشقولانه نحرفیده بودن فقط در مورد زندگی آیندشون بود هر حرفی که فاطی میزد بچه ها یه تیکه ای می نداختن و خلاصه حسابی حال فاطی رو گرفتیم که فاطی گفت الهییییی همتون عاشق بشین اونم از نوع نافرمش و درد منو بکشین تا اون موقع منو درک کنین
من گفتم عمراااااااااااا من یکی عاشق بشو نیستم این حرفو که زدم همشون داد و بیدادشون شروع شد و گفتن شرط می بندیم که تو اول از همه عروس میشی
( ولی عمرااااااااا)

گفتم اگه اینجوری باشه پس شما هیچ وقت عروس نمیشین اخه من قصد دارم هفتاد هشتاد سالگی ازدواج کنم اونم شااااایــــــــــد !!!!!!!
هومن یه دفتر خاطرات به فاطی داده بود و داخلش شعرای خوشمل نوشته بود واسش
اما خداییش خطش نسبت به خط خرچنگ قورباغه ی بقیه ی پسرا بهتر بود
خلاصه ساعت 9 شد و ما هنوز هیچی نخونده بودیم البته تو خونه یه ذره خونده بودم اما کافی نبود با هم نشستیم این فیلم شهریارم دیدیم
و بعدهم جاتون خالی یه فیلم چینی باحالم دیدیم که خیلی چسبید البته همزمان که منو زهره و یاسی داشتیم فیلم چینی نگاه می کردیم
مژی و فاطی داشتن تو یه اتاق دیگه فیلم هندی می دیدن
ولی خداییش من اصلا از فیلم هندی خوشم نمیاد چون اخرش تابلوئه چی میشه
همیشه دو نفر همدیگرو دوس دارن اما یه موانعی سر راهشون هست که نمی تونن با هم باشن بعد مثلا پسره میمره و در حالی که همه فکر می کنن نقش اول مرده اخر فیلم یهویی زنده میشه و میاد و دختره رو نجات میده و بعد میرن با هم می رقصن
و ...یا مثلا میمیره و بعد از عشق دختره زنده میشه
خلاصه همشون تکرارین واسه همین حوصله دیدنشونو ندارم
ولی کلا آکشی کومارو دوس دارم
ماشالله خونه ی زهره اینا هم پر از فیلمه اخه زری عاشق سینماست اگه یه روز دیدین بازیگر شده زیاد تعجب نکنین من که جای شما بودم از همین حالا می یومدم ازش امضا می گرفتم
فیلم که تموم شد یه کم از برنامه ی ورزش دو وحرفای مزخرف کفاشیان رو هم گوش کردیم و دیدیم هنوز خوابمون نمیاد واسه همین زهره رفت تخمه اورد اما مسابقه ی فوتبالی هم نبود که باهاش تخمه بخوریم واسه همین خودمون یه توپ والیبال که مال زهره بود اوردیم شروع کردیم تو خونه فوتبال بازی کردن زری هم گزاراش می کرد اونم از نوع فردوسی پوریش اخه نه اینکه زهره هم تقلید صداش توپه خیلی باحال گزارش می کرد مثلا تو بازی من کاکا بودم
فاطی هم که هم دروازه بان بود هم داور دم به ثانیه هم یکی رو اخراج می کرد و دوباره می بخشیدشون
بعد از چند دقیقه بازی اینقدر گرم شده بود که واقعا فکر می کردیم تو زمین فوتبالیم با هزاران تماشاگر درس مثل پرسپولیس

مژی که بیشتر از همه تحت تا ثیر قرار گرفته بود انچنان تکلی تو پای اینجانب رفت که یک لحظه حس کردم شمایل مبارک جناب ازرائیل رو دیدم
اما بعد با سیلی کمی تا قسمتی محکم یاسی فهمیدم نه هنوز هستم
اما دستم نا فرم درد گرفته بود خلاصه واسه همین دیگه بازی نکردیم و بازیکنا رو از تو زمین کشیدیدم بیرون
اخه مهره ی اصلی تیم مصدوم شده بود
دیگه بازی کردن بی فایده بود
ساعتای یک شب رفتیم خوابیدیم اما فاطی هنوز تو بالکن بیرونو نیگا می کرد و به عشقش می فکرید ما هم مجبور شدیم به زور دست و پاشو بگیریم و بذاریمش زیر پتو
لامپ رو هم خاموش کردیم تا دیگه جرئت نکنه بلند شه اخه خیلی ترسوئه حدودا یه نیم ساعتی با هم حرفیدیم تا خوابمون برد ساعتای سه شب بود که فاطمه منو بیدار کرد و خواست که همراش برم wcاما من که اصلا حال نداشتم پا شم خودمو زدم به خواب بقیه ی بچه ها هم بیدارنشدن اما فاطی با این همه ترسوئیش مثل اینکه خیلی بهش فشار وارد شده بود
که تنهایی پا شد و رفت ...
منم با اینکه داشتم از خواب می مردم یادم افتاد قضیه ی صبح رو تلافی کنمو برم فاطمه رو بترسونم البته یه لحظه منصرف شدم چون ترسیدم واقعا سکته کنه اخه وقتی تو روز روشن انقدر می ترسه
معلومه الان دیگه چیکار می کنه
اما انگاری روح خبیثم بیدار شده بود و نمی ذاشت بخوابم
تصمیم گرفتم نقشه ی پلیدموعملی کنم و رفتم پشت در wcوایسادم تا بیاد فکر کنم یه دوسه سال اونجا وایسادم اما از فاطی خبری نشد دیگه داشتم خسته میشدم و می خواستم برم بخوابم یه ذره دلم براش می سوخت چون اون اصلا انتظار همچین صحنه ای رو نداشت
ولی دیگه کار از کار گذشته بود فاطی اومد بیرونو منم مثل جن پریدم جلوشو گفتم پخخخخخخخ

فاطی از ترس منو هل دادو چند تا جیغ بلند کشیدو بر گشت تو wc و در و بست
دست من محکم خورد به دیوار همون دستی که مژی ناقصش کرده بود تو بازی فوتبال
از صدای جیغ فاطی بچه ها همه بیدار شدن دویدن سمت wcهمه جا تاریک بود منو نمیدیدن منم از ترس اینکه نزنن منو نکشن گفتم منم بابا نترسین مهشادم بخدا زری لامپو روشن کردو اول رفتن فاطی رو که هنوز داشت می لرزید از اون تو کشیدن بیرون
فاطی خیلی عصبانی بود اگه دستم درد نگرفته بود حتما یه کتک مفصل ازش می خوردم
مژی به من می گفت ایوووول خوشم میاد خوش قولی اخرش کار خودتو کردی مارمولک ؟؟؟!!!

منم انقدر دستم درد می کرد که حتی نمیتونستم جوابشونو بدم دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که دستم شکسته یاسی می گفت واااااای مهشاد تو داری میمیری دیدی بی مهشاد شدیم
مثلا اینجوری به من روحیه می دادن
ولی قرار شد صبح زود منو ببرن بیمارستان تقریبا ساعت 4 صبح بود دیگه خوابمون نمیومد دیدم از صبح که هیچی نخوندیم حداقل الان که خوابمون نمیاد بشینیم یه خورده بخونیم خلاصه لامپا رو روشن کردیمو شروع کردیم خوندن
بعد هم نمازمونو خوندیم و صبحونه هم خوردیمو اماده شدیم برای رفتن به مدرسه من که از یه طرف دست راستم نافرم درد می کردو
نمی تونستم هیچی بنویسم نمی دونستم چه جوری امتحان بدم از یه طرف هم می خواستم زودتر برم بیمارستان
چون می ترسیدم دیر بشه و ...شما هم بی آبجی بشین
وقتی رسیدیم مدرسه و بچه ها گفتن تعطیله انچنان جیغی کشیدیم که همه ی مردم حواسشون به ما بود کلی ضایع بازی در اوردیم اخه خیلی خوشحال بودیم باورمون نمیشد
به همین راحتی امتحان لغو بشه
بعضی ها که خونده بودن ناراحت بودن ولی ما که هیچی بارمون نبود حسابی خوشحال شدیم اونقدر که درد دستمم یادم رفت بعد مژی که
ماشین مامانشو کش رفته بود یاسی و زهره رو رسوند خونشون و بعد هم با هم رفتیم بیمارستانو دستمو گچ گرفتم و...
الانم دیگه هیشکی جرئت نداره به من چیزی بگه چون با گچ دستم تهدیدش می کنم اخه خیلی درد داره
حسابی دارم حال می کنم چون بیشتر از قبل هم بهم می رسن اگه می دونستم انقدر حال میده هر روز فاطی رو می ترسوندم تا...
حالا گرفتین واسه چی انقدر خوشحاااااااااااااااااااااااااااالم ...
خوب حالا از این حرفا بذگریییییییییییم
قهرمانی پرسپولیس
خوشملموپیشاپیش به همه ی هوادارای جیگملش
می تبریکم
سپاهانم که دیگه سوسک شده و پرسپولیسم هیچ رقیبی نداره
البته من هنوزم به حکم کمیته ی انظباطی معترضم اگه من بودم می گفتم باید 400میلیون به اون سر باز بیچاره بدن سه چهارتا از بهترین بازیکناشونم میدادم به استقلال اونم مجانی تا هم سپاهان تنبیه بشه هم یه کمکی به این بینواها بشه
و کلا سپاهانو به جای اینکه ازش 5 امتیاز کم کنم از لیگ برتر مینداختمش بیرون
(ایووول جذبه رو داشتیییییی)

اما من مطمئنم که اون تماشاگر نما اصفهانی نبوده چون اگه اصفهانی بود بیخودی پولشو واسه خریدن ترقه خرج نمی کرد
حالا از شوخی گذشته من واقعا براش متاسفم که سر یه همچین موضوع کوچیکی حاضره ادم بکشه الهی چشاش بترکه بیشعور، الهی که رضا عنایتی شب بیاد به خوابش
، الهی مامانش ناهار واسش خورش فسنجون درست کنه(اه اه ) الهی بشینه رو جوجه تیغی ، الهی کف بره تو چشش ، الهی مگس بره تو گوشش ، الهــــــــــــی ...
راستی راجع به داداش مصطفی
گل که واسش ده تا نظردادم و گفته بود که بهش سر نمی زنم ولی داداش به جون خودم به جون عمم به جون مامانم اومدم پیشت ولی نمیدونم چرا نظرامو ندیدی اخه ...چشمم بشکنه الهی اگه نظر نداده باشم گردنم کور شه ...یه چیزی بگم باورت بشه ...اصلا اسقلالـــــــــــــــی ام اگه نظر نداده باشم
حالا باور کردیییییییییییییی اقا داداش گل...
در مورد داداش عنایت
گل هم باید بگم که داداش عزیز می بینی که من سال به سال اینجا نمیام واسه همین نمی خوام بذارمت سر کار وگرنه تعریفتو از مهسا و پریسا زیاد شنیدم البته ببخشید که بعد از این همه مدت جوابتو دادم،شرمنده ام بخدا ...
خوب دیگه باید زحمتو کم کنم
دوستوووون داررررررررم
قلبتون سرررررررخ
بـــــــــــــــای تا هــــــــای